از آشنایی تا جدایی / محمد نذیر تنویر

برگرفته از کتاب «از پلچرخی تا گوانتانامو»

بخش چهاردهم (پایانی):

زندان پلچرخی:

… دیری نگذشت که سر اش بر سینه ام لغزید.

نمی دانستم که چه کنم؟ در بیست و سه سال عمرم، حتی چنین صحنه را در خواب هم ندیده بودم؛ فریاد کشیدن و نحوه سرایی نیز در خصلت ام نبود، فقط اشک های داغ بود که سیل آسا از رخسارم به سروصورت دوستم می ریخت…

ساعت ده ونیم صبح بود و دو ساعت را در انتظار در شفاخانه زندان سپری نمودیم اما از مسئولین خبری نبود. پهره دار که گاه و بیگاه ترصد (مراقبت) می نمود تا وضع را به مسئولین گزارش دهد متوجه حالت زار و پریشان من گشت و با عجله خود را رسانده و پرسید:

مُرد؟؟؟

گفتم: نی؛ شهید شد! شهید شکنجه های ظالمان!!

هنوز ربع از ساعت نگذشته بود که سرطبیب با تیم از فعالین بخش سیاسی زندان، داخل اطاق گشتند و در اولین قدم از من خواستند تا آنجا بدون کدام پرسش ترک گفته و به اطاقم برگردم!

با دید پُر از نفرت که بر چهره هایشان دوخته بودم بطرف جسد دوستم حفیظ الله نزدیک شده و با گذاشتن دستهایم بر گونه هایش، بوسه ی از پیشانی اش گرفته و گفتم:

«دیدار تا قیامت، ای شهید مظلوم!»

این حرف چنان آتشی را در درون “رفیق غیرتمل” برافروخت که صدایش تمام شفاخانه را درهم پیچاند:

تخریبکار!!!

ای به مرگ خود مرده یا شهید شده؟

قواره ات را گم میکنی وگرنه در زیر لگد های خود، شهید را برایت نشان خواهم داد!

حرف داکتر جوان یادم آمد؛ «وجود ات را بیشتر ازین اذیت نکن!»، و آنجا را ترک گفتم.

تنها و بدون وی به اطاق برگشتم.

داستان اش سکوت مطلق را در میان زندانیان پدید آورده بود.

وی که دیگر با ما نبود، هر لحظه در برابر دیده هایم ظاهر می گشت:

اگر بالای چپرکت می بودم، احساس می کردم که در پائین چپرکت است؛

اگر چشمانم را می بندیدم، چهره آرام و معصوم اش با لبان نیمه تبسم یافته در برابر دیده گانم شکل می یافت؛

اگر غذا صرف می کردم، او را در مقابل ام احساس می کردم.

بلی! او همکاسه من بود؛ لقمه های کوچک اش، آرام جویدن اش، بسم الله گفتن اش، مرا با خود مصروف می گذاشت. وی غذایش را همیشه با نان خشک آغاز می نمود و با هر غذای دیگر، پشتوانه نان خشک می گرفت. با هر غذای متنوع ولو پیاز می بود در آغاز، بار دیگر آهسته بسم الله می گفت؛

قناعت جزء از خصلت های درونی اش گشته بود که در رفتار و اعمال اش تجلی می یافت؛

نظافت و سلیقه خوب اش، غربت و فقر را از وی پوشانده بود و چنان معلوم می شد که از طبقه متوسط جامعه باشد؛

کم حرف می زد و آن هم آرام و موزون؛

احساس مسؤولیت می کرد و همین خصلت، وی را واداشته بود تا در دوران طفلیت، بازوی والدین اش گردد.

الگو های بیشتری در ذهنم شکل می یافت و در جمع الگو های که از احمد در ذهن داشتم می پیوستند. هرچند اعتقاد ام در برابر شهادت، راسخ و آرزوی همیشگی ام بود اما در نبود وی احساس تنهای می کردم. آرامتر از گذشته ها شده بودم و به شوخی و مزاخ کمتر می پرداختم. شبانگاه ها کمتر به دیدن تلویزیون می رفتم و «موسیقی جبری» که از طریق بلندگوهای زندان پخش می گردید، اثر بد بر من می گذاشت. اما گاه و بیگاه، زمانی که همان پارچه موسیقی هندی که داکترصاحب از آن خاطره داشت پخش می شد، گوشه یی را سراغ نموده و با ریختن اشک، یادی از خاطره هایش را می کردم.

یک هفته گذشت و تاهنوز صفحه یی از مظلومیت های وی بسته نگردیده بود:

روز پایوازی با نامخوانی ها، فضای زندان را در خود پیچانیده بود. عده یی از زندانیان با کالا های تسلیم شده شان مصروف بودند، بعضی ها مصروف نوشتن جواب نامه های شان بودند و عده یی هم در انتظار پایواز شان بسر می بردند. هنوز چند ساعتی از آغاز پایوازی نگذشته بود که صدای عسکر «حفیظ الله ولد محمد اعظم» سکوت مطلق را بر فضای اطاق مستولی ساخت.

زندانیان که انتظار چنین صحنه ای را نداشتند و چنان تصور می نمودند که جسد وی، به اقارب اش سپاریده شده باشد، بهت زده به یکدیگر می نگریستند. به سرعت، سوالات بر ذهن همه راه می گشود و از یکدیگر می پرسیدند.

ذهن من نیز از چنین خیالات بی تاثیر نمانده و حرف های تورن صاحب اعصام الدین به نظرم شکل می یافت:

آیا حفیظ الله را نیز همچو «احمد» به شفاخانه چهارصد بستر برده اند؟

آیا از ارگان های سالم بدن اش برای نجات عساکر اشغالگر روس استفاده می نمایند؟

آیا این همان چیزی نبود که تورن صاحب از آن در هراس بود؟

و ده ها سوال دیگر تا آنکه دوباره از خیالات ام بیرون آمدم. با خود گفتم چه فرقی دارد!

وی دیگر رابطه یی با این جهان ندارد. اینکه با جسد وی چه می کنند فقط عمق وحشت و ظلم این «روس پرستان» بی دین را می تواند به تمثیل کشاند؛ و گرنه، برای شهید تفاوتی ندارد!

ساعت ها در گذر بود و نامخوانی ها مجال خیالات عمیق و طولانی را از همه گرفته بود. نگرانی و تشویش در چهره های زندانیان نمایان بود. امروز همچو پایوازی های قبلی، فضای خوشی وطراوت از چهره ی زندانیان رخت بسته بود.

عصر در حال نزدیک شدن می رفت و نامخوانی ها نیز در حال کمرنگ شدن بود که بار دیگر صدای «حفیظ الله ولد محمد اعظم»، سکوت را بر اطاق رقم زد.

از جای ام پریده و با عجله خود را به عسکر رساندم.

عسکر با عصبانیت گفت:

کجا گم هستی؟ اگر خاطر آن «مادر پیچه سفید ات» نمی بود باز نمی آمدم!

وقت پایوازی تمام است و زود جواب «پرزه اش» را بده تا خاطر مادرت آرام شود!

بی تابی و حالت زار حفیظ الله در پایوازی قبلی به نظرم مجسم گردید و خیلی زود اشکهایم را جاری ساخت.

عسکر گفت: می فهمم که تو نیز مادرت را بسیار دوست داری!

گفتم بلی! ولی او مادر دوستم است که چند روز قبل جان اش را درهمین جا به حق سپارید!

عسکر: یعنی پسر او مُرده؟

گفتم بلی! شهید شده!

عسکر با سرعت و بدون آنکه برایم مجال صحبت را بدهد، آنجا را ترک گفت.

با خود گفتم: درین لحظات پایانی روز، و درین فاصله های دور از منزل و شهر، حالت این مادر پیر و ناتوان با شنیدن این خبر چطور خواهد شد؟

در حالی که روحیه ام کمرنگ می شد به الله (ج) پناه برده و از وی طلب خیر نمودم که بدون شک در پناه رحمت اش، دوباره در خود احساس استقامت و پایداری را یافتم.

طبق معمول هفته بعد زمانی که پایوازی آغاز یافت، خبری از اسم دوستم نبود و خاطرجمعی نسبی برای همه از بابت آن مادر رنجکشیده پیدا شد که حداقل از رنجش انتظار در پشت دَر زندان نجات یافته است. اما با گذشت هفته دوم، در صبحگاهان زود، پایوازی با صدای «حفیظ الله ولد محمد اعظم» آغاز یافت.

بلی! تمام زندانیان اطاق که بیش از دوصد و پنجاه تن می شدند، مبهوت و بر یکدگر با تعجب می نگریستند. این حادثه برای همه یک معما شده بود تا آنکه یک زندانی تازه وارد (از نظارتخانه صدرات) از دیگران پرسید:

«این حفیظ الله نام کیست که هفته قبل در طول روز نام اش در صدارت خوانده می شد و حال درینجا؟»

ظلم هم از خود حد و مرزی دارد، اما این کمونیست های خدا ناشناس با گذشت ازین حدود، چهره سیاه ظالمان تاریخ را سفید ساختند!

بلی! آن مادر زار و ناتوان یک هفته، «روز پایوازی» را در عقب دَر زندان پلچرخی در انتظار گرفتن احوال «پسر دربندش» می گذشتاند، و در ختم روز جواب می گرفت که پسرش را به نظارتخانه صدارت انتقال داده اند. زمانی که مادر با تن ناتوان و شکم گرسنه به عجله خود را به صدارت می رساند، جواب دریافت می نمود:

«مادر جان! عصابت به جای است که درین ناوفتی از برای پایوازی آمده یی؟ برو! هفته بعد بیا تا احوال پسرت را برایت بدهیم!»

اینکه یک هفته را آن مادر چگونه سپری می داشت، خالق هستی بهتر داناست، ولی زمانی که یک هفته بعد وی در صحبگاهان زود خود را به دَر صدارت می رساند، وی را تا ختم روز در انتظار می گذاشتند و بعداً برایش می گفتند:

«مادر جان! پسرت را به پلچرخی انتقال داده اند، و حالی خیلی ناوقت و خطرناک است که آنجا بروی، هفته بعد به آنجا مراجعه کن!»

آیا جرم این مادر و هزاران مادری که، خاطرات تلخ روزگاران را بر سینه حمل می دارند چه بوده می تواند؟

اگر فرزندان شان به جرم (اشرار) بودن به جوخه های دار کشانده می شوند، پس جرم مادران شان در چیست؟

بلی، ای همنوع من!

این وحشت که تاریخ از نوشتن اش، باری سنگین، و لکه سیاه آنرا برخود حمل می دارد تا دوماه بعد از مرگ حفیظ الله ادامه داشت تا آنکه زندانی تازه آزاد شده، خود را به داد و فریاد آن مادر مظلوم رساند.

پایان



یادونه: په نن ټکی اسیا کې لیکنې یوازې د لیکوال خپل نظر څرګندوي، د ادارې توافق ورسره شرط نه دی. که تاسو غواړئ نن ټکي اسیا کې مو لیکنه خپره شي، اړیکه راسره ونیسئ. مننه

5 تبصرې

  1. انا الله وانا الیه راجعون ۰ الهی شهادتش را به دربارت قبول فرما واشک های مادر مظلوم اشرا سبب ایجاد نظام اسلامی وازادی وطن عزیز ما بګردان ۰بلی حالا هم از اثر خیانت های رهبران جهادی ما دربرابر خون شهدای راه حق ملت همان کمونیستان خاین فعلا هم قدرت سیاسی کشور را در دست دارند

  2. جناب تنویر صاحب بهتر است دیگر خاموش شوید نمک بر زخمها نپاشید یقین بدارید دیگر توان خواندن یا نوشتن چنین داستانها و یاداشتها را نداریم نزدیک است از شرم آب شویم از شرم وخجالتی که رهبران جهاد ببار اوردن هر یک ازین قاتلین را یکی در آغوش گرفتن تا اینکه همه حالا سجده کنان به پای همان روس وامریکا افتیدن

  3. یقیناٌ
    و جواب آن نزد خالق هستی، سخت و شدید است!

  4. برادران ارجمندم احمدصاحب و ضمیرصاحب!
    سلام و احترامات بنده را بپذیرید. بنده نویسنده نیستم و آنچه بر روی کاغذ انعکاس می یابد، شمه ای از دردهای فرزندان صدیق این خطه است که به مظلومیت جان های شرین شان را فدای راه اسلام نمودند، اما بر آرمان شان تاهنوز تجارت ادامه دارد.
    این تاجران جهادی، دیگر حیا از چشمان شان پریده است و با دیده درایی بر عکس ها و آرمان های آن شهدای عزیز تاهنوز بازار تجارت شان را گرم نگهداشته اند.
    اما الحمدالله که خالقی داریم که کس از عدالت اش فرار نمی تواند، و درهمین دنیا، ذلت بسراغ شان آمده است و با همان سرمایه ها عذاب خواهند شدند.

  5. الجاج استاذ بیانزی

    تنویر صاحب السلام علیکم !
    مضامین پر محتوا و متکی به حقایق شمارا می خوانم ، بسیار اموزنده هستند ، ولی در باره برادر مجاهد حکمتیار که بلاخره سر به سخده یی دجالین ګردید ، سکوت اختیار نمدید ، یک وقت در مقابل حکومت داود که اکثریت ان کمونست های خلق و پرچم بودند مبارزه داشتیم ، بعدا در مقابل ترکی ، امین ، ببرک و نجیب و امروز در مقابل کرزی و غنی در تبارز مبارزه هستیم ، انوقت خواهد رسید که در مقابل حکومت های غلامان حکمتیار ، ربانی ، سیاف و یا همان کمونستان سابقه مجبور به مبارزه خواهیم رسید .

تبصره وکړه

ستاسو ایمیل ادرس به هیڅ کله نشر نه شي.