نظــر

یادش بخیر روزیکه طالبان کابل را تصرف کردند

ابوصهیب حقانی

شهر در سحرگاه ششم میزان ۱۳۷۵ هش آرام بود؛ طلوع خورشید قسمی دگر بود گویا آن روز خورشید با خود یک پیغام به مردم کابل پایتخت داشت؛ پیغام خوشبختی، آزادی و نجات، بلی کابل که تا آنروز هر روز میدان جنگ بود، در سرک هایش امنیت دیده نمی شد، از هر سو موشک پرانی بود، دوکان ها یا کاملا خراب یا قسما خراب گردیده بود، هر همشهری را که میدیدم خسته و کوفته دیده می شد، اگر به کسی مانده نباشی یا جورپرسانی می کردی اول گپ اش بعد از جواب سلام یک آه سرد بود که با لهجه خاص می گفت: «ای هموطن چه جانجوری ای وطن ماست ای پایتخت است هر روز جنگ است هر روز آتش است هر روز کشت کشتار، اینا رهبراست سر چوکی جنگ دارند دزدها همه سرچارراهی ها چور و چپاول می کنند، اگر از شهر بور شوی در هر ده قدم یک پاتک است و …» یعنی گاهی بیزار میشدی از احوال پرسان خود، چرا که با حقایق هموطنان و گوش دادن به دردهای آنها جگرخون می شدی.

همه را میدیدم منتظر منجی اند، منجی که ملت مظلوم را از آن وضع فلاکت بار نجات بخشد؛ بلی صبح بود از خانه برآمدم مادرم صدا کرد: «چیه بچیم وختت امروز خوش معلوم میشود؟» گفتمش ها مادرجان بیخی طبیعت من امروز برابر است گرچه خود نمی دانم باشد برآیم ببینم در شهر چه خبر است؛ همینکه از شهر برآمدم سبحان الله دیدم …

دیدم ارتش خدا در شهر کابل در حال داخل شدن است بیرق های سفید، نعره های تکبیر، طالبان دین، جوانهایی با محاسن زیبا اما خاک آلود، از چشمهای شان معلوم بود که چقدر با خوشحالی ما خوشحال اند، کمی پیشتر رفتم دیدم مردم همه جا جمع اند دور سرک ها، از بلندگوهای اطراف و مساجد یک، الله اکبر، الله اکبر است البته پیشتر هم در خانه جنگی های کابل نعره های تکبیر بلند بود اما همه احساس ترس می کردیم ولی از این نعره های تکبیر احساس خوشی عجیب داشتیم.

فکر میکنم غرق احساسات خود شده بودم در حالیکه از خوشحالی در پوست خود جا نمی شدم خود را به یک جمعیت شلوغ تر رساندم از مردم پرسان میکردم که چه خبر است اینها کاروان های چه کسانی اند؟ فقط می شنیدم مردم آن لحظه می گفتند الحمدلله الحمد لله، نمی بینی طالبان استند بخیر آمدند فکر میکنم شهر را تصرف کرده اند همه خوشحال بودند یعنی باور کنید کسی را ندیدم که از آمدن طالبان در آن لحظه احساس ناخوشی کنند جالب تر از همه این بود که گویا به ملت مظلوم الهام شده بود که به استقبال طالبان برآیند بدون آنکه طالبان کسی را مجبور به برآمدن به سرکها جهت استقبال از خودشان کنند، دادسن های طالبان این سو و آن سو دوان بودند، ترانه های درویش و دیگر ترانه های حماسی گوشها را نوازش و طراوت دیگر می داد، آن لحظه خوش هیچ از یادم نمی رود، پیرمردی تلاش میکرد «کو او طرف شین او جوانا مه هم ببینم سبحان الله اینا فقط طالبان نیستند نگویید بگویید فرشته های خدا جان، برای نجات شهر کابل آمده اند، یا خدا شکر یا خدا شکر».

یگان دفه دیدم مردم پچ پچ می کنند پرسان کردم چی خبر است می گفتند طالبان داکتر نجیب را اعدام کردند در سرک چهارراهی آریانا، وای خدای من چقدر خوشحال کننده بود، آن زمان نمی دانم هر چه فکر می کردم از نجیب جز خاطره های تلخ، ظلم و استبداد و غلامی اش به شوروی چیز دیگری به خاطرم نمی رسید، آن وقت ها که رئیس وقت خاد بود، آن وقت ها که وطن را فروخت، آن وقت ها که زمینه جنگ داخلی را سبب شد، و ده ها سوال دیگر، پیاده بودم دنبال یک سواری میگشتم که زودتر به چهارراهی آریانا برسم، یکی از رفیقهای خود را دیدم سرش آواز کردم: هی احمد، احمد با تو هستم؟ نمیروی چارراهی آریانا، او بایسکل داشت گفت می روم، گفتم مرا هم میتوانی ببری گفت بلی چرا که نی، بیا سوار شو، واقعیت در آن لحظه تا چهارراهی آریانا رسیدم فکر میکردم با آنکه احمد تیز بایسکل رانی میکرد پیاده می روم، آن لحظه با خنده از سر شوق به احمد گفت ایکاش خدا همین لحظه برای تو یک دادسن میداد از این دادسن های طالبان چه خوب تیز می روند، خلاصه وقتی آنجا رسیدم دیدم که مردم اجتماع کرده اند و می گویند ماشاء الله این را میگویند حکومت اسلامی، حکومت عدالت، در اولین روز بزرگترین قاتل را به سزای کارهایش رسانید آفرین شان.

وقتی داکتر نجیب و برادرش را به چوبه دار آویزان دیدم مثل صحنه تلویزیون تمام چیزی که از نجیب در ذهن داشتم گویا جلوی من قرار گرفتند مردیکه سبب بسیار مشکلات برای افغان ها گردید واقعیت اش آن لحظه یک آرزوی دیگر هم به دلم پیدا شد که ایکاش آنهایی که تا آن روز شهر زیبای کابل را به ویرانه تبدیل کرده و خانه جنگی راه انداخته بود هم به دست این مردان خداپرست کشته و هلاک می گردیدند.

خلاصه شهر کابل در بین شهرهای افغانستان بسیار یک شهر زیباست با آنکه تا وقت ورود طالبان، آن شهر متاسفانه بسیار قسمتهایش یا کاملا خراب و یا قسما خراب گردیده بود و در سرک ها بوی خون و باروت به استشمام می رسید و پارچه های هاوان و موشک و مرمی ها در سرک ها یافته می شد؛ اما طالبان چنان فاتحانه وارد شهر کابل شدند که کابل زیبا با ورود طالبان زیباتر شد و جالب آن بود که داخل شهر صدای حتی یک فیر هم شنیده نمی شد صرف نعره های تکبیر و دادسن های طالبان و ترانه های زیبا که بدون موسیقی و گناه از همه جا زمزمه و پخش می گردید.

آن روز اگر چه گذشت اما هنوز خاطرات خوش آن روز در ذهنم تر و تازه است و هیچ وقت نیست که آرزوی تکرار همچون روزی را نداشته باشم.

به امیدیکه با شکست امریکا، ناتو و دشمنان فروخته شده، یکبار دیگر شاهد نظام اسلامی طالبان باشیم.

پیش خدا سخت نیست آسان است. (و ماذلک علی الله بعزیز)

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
2 Comments
زړو
نویو ډیرو خوښو شویو
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
عبدالواحد اڅګزۍ

تاوقتی که جامعه ماباقرآنکریم مطابقت نکند ودرراه راست نروم لیواطط ،زینا،ظلم وبی عدالتی ازبین نبرم،امکان امنیت وغلامی بیګانګان غیرممکن است،ماتنهابه شکل ونام اسلام کامیاب نمی شویم به عدالت قرآنی برکفار وهم فکرانش غالب میشویم،الله ج ازفکرواراده یی یک مورچه بسیار خوردسرخ خبراست،مابایدبه عدالت اسلامی صادق ومخلص باشم تارضایت الله راحاصل کنم،به رضایت الله ماکامیاب وسرخ رو میګردم نه به منافقت ومردم فریبی – این همه ناکامی ازسبب منافقت ومردم فریبی است،یک انسان بسیار متقی ونماز خوان از هلمندقصه یی ظلم وتجاوز ازیک آمر طالبان در هلمند لشکرګاه به ماکرد دلم بسیار سوخت اګرهمین رقم عدالت ولواطط پرستی باشد کامیابی غیرممکن… نور لوستل »

سيد مصطفي

به جواب اقاي اچكزي صيب گفته هاي شما درست است البته طالبان يا مجاهدين تحريك ملايكه نيستند بشر اند و ان را بايد بدانيد كه عمل يك شخص را نميشه بالآي همه تاپه كنيد كه فلاني ها چنين و چنان هستند از ان موارد كه شما بيان كرديد در زمان حكومت شان هم ميشد البته به هر گاه مقامات از چنين عملي خبر ميشودند شخص را دسگير كرده شريعت را بالآي وي اجراء ميكردند ولو كه بلند پايه مقام ميبود ويا فرد پاين رتبه و كساني كه ان دور را به چشم خود ديدند شاهد ان تمام كار ها ميباشم… نور لوستل »

Back to top button
2
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x