نظــر

داستان سلطان محمود غزنوی و دو تن گدا

مأخذ: مثنوی جلالدین بلخی

پیشروی کاخ سلطان محمود غزنوی همیشه دو گدا مینشستن، یک گدا متملق و چاپلوس بود هرگاه وزیر، امیر و سردار را میدید به القاب گوناگون چون(اعلی حضرتا!!، شاه شاهآآآن…، بزرگ بزرگان) آنها را مخاطب مینمود و به این وسیله انعام بزرگی از آنها اخذ و مینمود و توسط آن روزگار خویش را پیش میبرد.

گدای دیگری خاموش و ساکن میبود و هر چه به دستش می آمد قناعت میکرد.

گاه گاه گدای چاپلوس به او میگفت: خاک بر سرت، زبان خود را در حرکت بیار و یک چیزی به دست بیار از صبح تا اکنون یک سکه به دست آورده ای، من را نه میبینی که توسط یک حرکت زبان اینقدر چیز ها را حاصل میکنم.

گدای ساکن میگفت: کار خوب را خدا درست کند، سلطان محمود خر کیست؟؟؟

همه روز ها شعار او همین بود، تا این که این خبر به سلطان محمود رسید، سلطان از درباریان خود پرسید که دو تن گدا را دیده اید، یکی از درباریان گفت: آری! یکی آنها خیلی ساکت و دیگری بیسار چاپلوس و پر گوی، اما همان یکی که ساکت است فقت یک کلام را خیلی تکرار میکند.

سلطان گفت: چگونه کلام؟

درباری گفت: او میگوید(کار خوب را خدا درست کند،سلطان محمود خر کیست)

سلطان گفت: هی!!! حالا برایش خواهم گفت که من خر کی ام!

سلطان امر نمود که یک مرغ بیاورید، سرش را ببرید و شکمش را خالی کنید، بعداً یک الماس را که در خزانه اش تک بود و از تصرفات هندوستان بود یعنی با او میتوانست اجماع ایالت را بخرید همان را در شکم مرغ گذاشت و گفت این مرغ را به همان گدا ببرید که چاپلوسی ما و وزرا و امرا را میکند تا وضع آن خوب شود و همان گدای دیگری بداند که ما خر کی ایم.

وقتی مرغ را به گدای چاپلوس بردند، او قبلاً غذا خورده و سیر بود پس به گدای ساکت گفت: امروز چقدر کار کرده ای؟

او گفت: سه سکه.

گدای چاپلوس گفت: سه تا سکه به من بده مرغ مال تو!

او گفت: شکم ات سیر است و حالا میخواهی مرغ را به من بفروشی… نه می خرم!!!

گدای چاپلوس گفت: به یک سکه!

او گفت: نه، نه میخرم.

گدای چاپلوس نا چار گشت و بلآخره مرغ را رایگان برای گدای ساکت داد.

او مرغ را ور داشت، لقمه اولی را که برداشت، الماس را در درون مرغ مشاهده نمود و شاد گشت، بعداً به گدای چاپلوس گفت: رفیق! شاید از فردا ما همدیگر را نه بینیم ولی یادت باشد کی(کار خوب را خدا درست کند، سلطان محمود خری کیست) روز گذشت فردا شد، وقتی سلطان از این راه میگذشت دید گدای که برایش الماس فرستاده بود هنوز نشسته و گدایی میکند.

سلطان برایش گفت: تو اکنون هم گدایی میکنی؟

او گفت: چه کار کنم سلطان! فقیر و بیچاره ام، بوسیله ای همین گدایی خرچ اهل خود را در میآورم.

سلطان گفت: رفیقت کجا است؟

او گفت؛ نه میدانم امروز نیامده.

سلطان گفت: من دیروز برای ایت تحفه فرستاده بوده ام.

او گفت: محبت کردید اعلیٰ حضرتا… ولی قبل از آن وزیر برای ام غذا فرستاده بود من سیر بوده ام تحفه ای که شما فرستاده بودید دادم به رفیقم.

سلطان گفت: ببندینش و ببرینش داخل کاخ…. او را در ون کاخ در یک ستون بسته نموده اند سلطان برایش گفت: من هر چیز میگویم تو باید تکرار کنی، بعد سلطان گفت: بگو که کاری خوب را خدا درست کند، سلطان محمود خر کیست.

او نه میگفت میترسید، سلطان گفت تا که نه گویی میزنم ات…

این بد بخت شرع کرد و گفت میگویم: در این وقت سلطان برایش میگفت و گدا تکرار میکرد( کار خوب را خدا درست کند، سلطان محمود خر کیست)
آری! زیرا آنچه را خدا برای بنده خویش دهد چیزی کم نه دهد.

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
1 Comment
زړو
نویو ډیرو خوښو شویو
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
جلال

خدا كند كه تصرف بيجا درين قصه نشده باشد.

Back to top button
1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x