fbpx
Iqbal-1398062193-701-640x480
علامه اقبال

فکر و اندیشۀ علامه اقبال جهانی بود – بخش اول

نگارش : ابن مبارک احمدزی

شهرت اقبال بيشتر مديون انديشه ء اوست ومرتبه ء شاعري او آن قدر با لانيست که شايسته ء چنين شهرتي باشد . اين نظر خلاف عرف باشد . زيرا در اين مورد گاه نظريات بسيار اغراق آميزي ابراز شده است وحتي اورا تنها شاعر بزرگ فارسي پس از جامي دانسته اند . مزيت اساسي اقبال تنها در آن است که وي نخست فارسي زبان نبوده ولي وي اشعار زيادي با کیفیت زيادي عالي دارد که امروز بسياري از نظرياتش را مردم با علاقه ء خاصي ميخوانند که درخور توجه است .

درحاليکه وي خودرا به هيچوجه شاعر نگفته چنانچه ميگويد :

من اي فخر امم داد از تو خواهم اگرياران غز ل خواني بخوانند

شهرت جهاني اقبال نيز بيش از هر چيز تابع انتشار سريع ترجمه هاي آثار اودراوروپا ست . اين ترجمه ها ميگيويند به دوعلت صورت گرفته است ” نخست اينکه مترجمان آثار اغلب از دوستان اقبال بوده اند وبه اتکایی دوستي دست به ترجمه هاي شعر هايش زده اند ديگر آنکه در ترجمه ء اين آثار نيز بيشتر متوجه انديشه ء اقبال بوده اند تاارزش هاي آن .اما شايد اين نظريات اغراق آميز وغرض آلود بوده ، تمام اقکار وعقايد اقبال درجهان اسلام از مزيت خاصي برخوردار است ، زيرا فلسفه ء را که بنام ( اسرار خودي ) تهداب گزاري کرد تا اکنون نیز از خود هواداران زیاد دارد.

زادگاه :

اقبال در شهر بنام سيالکوت پاي به عرصه ء هستي نهاد که درشمال شرقي پنجاپ است ومي گويند قدمتي پنجهزارساله دارد . اين شهر را شخصي به نام راجه ” شل ” بنا نهاد وبعد ها د ردوهزارسال قبل شخصی به نام ” شالباهن ” قلعه ء در آنجت ساخت که بنام وي ” شالکوت ” در زبان پنجاپي به معناي قلعه است وسيالکوت تحريفي است از شالکوت .

اجداد وخانواده :

اززمانيکه اجداد اقبال از کشمير به سيالکوت هجرت کردند ، مسلمانان شبه قاره تاريکترين دوره تاريخ خود را ميگذراند . در 1799 ميلادي تيپو سلطان از انگليسي ها شکست خورد وفجايع استعمار انگليسي يکي بعد از ديگري ادامه يافت . در 1835 کمپنی هند در هندوستان سکه زد ودر 1837 دوره تسلط وقدرت زبان فارسي دري به عنوان زبان رسمي پايان يافت . تاآنکه مخالفت مردم با انگليسي ها بالاگرفت وارتش در 1857 شورش کرد ودهلي را به تصرف در آورد . انگليسي ها در سيالکوت دو استانداررا به دار آوختند. 139 نفر از ارتشيان را که بيشتر شان مسلمان بودند به توپ بستند . پدر اقبال که مردي متفکر بود ميدانيست که زمام اختيار شبه قاره ازدست مسلمانان خارج شده وپيروزي آنان امکان ندارد . زيرا با امکانات نويني که انگليسيها داشتند مقابله با آنان ممکن نبود . حذف زبان فارسي وآموزش علوم اسلامي از برنامه هاي آموزشي وبحث وتبليغ ومناظرات مذهبي درباره مسيحيت واهانتهاي ناروابه پيامبر اسلام مسائلي بودند که مسلمانان را به اين فکر انداخت که انگليسيها مي خواهند آنها را از اين خطه برانند .

اقبال پس از پايان رساندن دوره ء فوق ليسانس در 1278 هجری شمسي و دريافت مدال طلا از دانشگاه پنجاب ، معلم فلسفه واقتصاد دانشگاه دولتي لاهور شد . سر انجام اقبال درسال 1905 به تشويق سرتوماس آرنولد براي ادامه تحصيل عازم لند ن گرديد .

آرنولد نام وي را قبلاً دردانشگاه کمبريج ثبت کرده بود واقبال هم درهمين دانشگاه تحصيلات خود را ادامه داد . او همرا ه با تحصيل فلسفه دردانشکده حقوق Linclns lnn نيزثبت نام کرد وموفق به کسب پرونده وکالت ازاين دانشکده شد . درسال 1907 براي تکميل مطالعات فلسفي خود به آلمان رفت ورساله داکتراي خود راتحت عنوان سير فلسفه درايران به زبان انگليسي نوشت واز دانشگاه مونيخ فارغ التحصيل دراروپا وبا استادان بزرگي همچون پروفسور براون ، مک تاگارت ،نيکلسون ، وارد دوايتهد آشنا شد وازمحضر شان استفاده کرد .

اقبال پس ازدريافت درجه استادي از دانشگاه هاي کمبريج ومونيخ در 1908 به لاهوربا زميگردد وبه تدريس مشغول مي گردد . وي پس ازچندي به کاروکالت روي مي آورد . علت اين تغيير شغل آن بود که مي گفت نان دولت را خوردن با عث سلب آزادي بيان مي شود ، ولي درحرفه وکالت آزادي عمل وجود دارد . دراين زمان که آوازه اش در همه شبه قاره هند پيچيد ه بود برآن ميشود تابا استعمار حاکم برکشورش مبارزه کند ، لذا اين اوفلسفه ء را پايه مي ريزد تا به مدد آن مردم کشورش را به مقابله با بيگانگان وادارد . او اين فلسفه را که به خودي معروف است به سال 1915 ميلادي درمثنوي اسرارخودي شرح ميکند . اساس فلسفه خودي بر پويائي ، تحرک ، استقلال ، وبازگشت به خويشتن است . مثنوي مذکور را که از آثار برجسته زبان فارسي است ، نيکلسون به انگليسي ترجمه مي کند وحکومت انگليسي هند براي تقدير ازمقام علمي اقبال لقب ” سر” به وي مي دهد ولي اقبال هرگز ازاين لقب استفاده نکرده ، چنانکه بعد با گسترش آوازه اقبال وآشناي با مردم با ابعاد گوناگون انديشه اش معلوم شد که عناوين وابقاي نظــر” سر ” يا ” دکتري ” حيطه تفکرات چنين فرزانه را محدود مي سازد وازارزش معنوي ووالاي آنها مي کاهد . ازاين رواست که اورا ” علامه ” مي خوانند .

نمونه هاي ازتمدن وفرهنگ غرب در اشعار و افکار علامه اقبال

علامه اقبال لاهوري خود بعنوان يک شخصي که بيشتري ازتعليماتش را درسن بلوغ دراروپا ( آلمان)تحت نظر اکثريت از فيلسوفان آلماني به انجام رسانده ، ازاين رو وي بحيث يک فرزند که درآب و هواي شرق رشد و نمو کرده وبه حيث يک تعليم يافته اروپا ، شناخت دقيق از هردو جامعه ( تمون وفرهنگ ) دارد . وي درلابلاي نظرياتش که درقالب مثنوي آمده تمام ترقي وپيشرفت غرب را از آن مسلمانان دانسته وتمدن را زاده ء افکار وانديشه مسلمانان ميدانند که اين نظريه ء اقبال مصداق است براي نظريه ويلدورانت تمدن بزرگ امروزي را درقدم نخست سرزمين پهناور شرق را معرفي ميکند که ما از اقبال چنين مطالعه ميکنيم :.

برگ وساز ماکتاب وحکمت است

اين دوقوت اعتـبار ملت است

آن ، فتـوحات جهان ذوق وشوق

اين ، فتوحات جهان تحت وفوق

هردو انعـام خــــداي لايزال

مومنان را آن جمال است ،اين جلال

حمکت اشــياء فرنگي زاد نيست

اصل او جزلذت ايجــاد نيست

نيک اگر بيني مسـلمان زاده است

اين گهر ازدســت ماافتاده است

چون عرب اندر اروپا پر گـــتشاد

علم و حکمت را بنا ديــــگر نهاد

دانه آن صحرا نـــــشينان کاشتند

حاصلش افرنگيان برداشـــــــتند

اين پري ازشيـــشه ء افلاک ماست

بازصيدش کن که او ازقاف ماســـت

ليکن ازتهداب لاديــــــني گريز

زانکه اوبا اهل حـــــــق دارد ستيز

فتـــنه ها اين فـــــتنه پرداز آورد

لات عـــزي درحـــــــرم باز آورد

ازفســـونش ديــده ي دل نابصير

روح ازبي آبي اوتشــــــــــنه مير

لذت بــي تابي ازدل مـــــــي برد

بلکه دل زين پـــــــکر گل مي برد

کهــه دزدي غارت او برملاســــــت

لاله نالد مي که داغ من کجاســــت

اقبال توجه مسلمانان جهان را به تاريخ اوايل ظهور اسلام برمي گرداند ، قوت وفتوحات دوران خلافت حضرت عثمان ” رض” را درسرزمين هاي اروپاي مثال آورده ميگويد :بايد مسلمانان همت دوران سابق را درمقابل هجوم فرنگيان به کار بندد وتکيه به خويش را اساس کارشان قرار دهند چنانکه ميفرمايد:

مي شناسي معــني کرار چيست

اين مقامي ازمقامات علي است

امتحان را درجهان بي ثبات

نيست ممکن جز به کراري حيات

سرگذشت آل عثمان را نگر

ازفريب غربيان ، خونين جگر…

… مسلم هندي چرا ميدان گذاشت ؟

همــــت اوبوي کراري نداشت

مشت خاکش آن چنان گرديده سرد

گرمي آواز من کاري نکرد ….

مولانا لاهور ملت مسلمان را به يکتا پرستي دعوت نموده زيرا اساس انديشه اش را فلسفه ء بنام ” اسرارخودي ” به مفهوم خودباوري وبرخويش تکيه واعتماد کردن تشکيل ميداد ، اومعتقد است که هر ملت که ازآيين خويش اعراض نمايد حيثيت گل يخزده رادارد که با اندک گرمي ازهم پاشيده واجزاي آن باهم وصل نميشود . اتحاد امت اسلامي درگام نخست سبب ترقي وتمدن شرقيان شده وزرق وبرق تمد ن غرب را ازبي اتفاقي وحدت کافه جامعه اسلامي ميداند چنانچه ميفرمايد :

ملتي را رفت چون آيين زدست

مثل خاک اجــزاي اوازهم گسست

هستي مســـــلم زاين است و بس

باطن دين نبي اين است و بس …

…. توهمي داني که آئين تو چيست ؟

زيرگردون سر تمکين تو چيست؟

آن کتاب زنده ، قرآن حکيم

حکمت او لايزال است و قديم …

گرتو مي خواهي مسلمان زيستن

نيست ممکن جز به قرآن زيستن …

همچنين اقبال ملت مسلمان را بعنوان يک ملت آبرومند وبا عزتيکه هميشه سر بلندانه زندگي داشته از غلامي وچاکري درنزد افرنگيان سخت به نکوهش گرفته بايد آنان درنزد مسلمانان چاکر باشند ،چاکري رازمينه ء براي ازهم پاشيدن بزم گرم مسلمانا ن دانسته ، نفاق وبدبختي را درگرو مزدوري ميداند .
ازاوست :

ازغلامي بزم ملـــــــــت فردفرد

اين و آن ، با اين و آن اندر نبرد

آن يکي اندر سجود ، اين درقيام

کارو بارش چون صلوت بي امام

درفــــــــتد هرفرد با فرد ديگر

هرزمان هرفرد را دردي دگر

ازعلامي مرد حــــــق زنار بند

ازغلامي گوهــــــرش نا ارجمند…

… آبروي زندگــــــي درباخته

چون خران باکاه وجـــو درساخته

ممکنـــــش بنگر ، محال او نگر

رفت و بود ما ه و سـال او نگر

روزها درماتـــــم يکديگرند

درخرام ازريگ ساعت کمترند

اقبال تمدن فرنگ را چنان درقبال سرنوشت مسلمانا فريبنده دانسته ، چون حقه بازان که درهرمحفل وشرايط تغييرچهره داده وجلوه ء خاصي راباسازگاري شرايط زمان با خود دربردارد وبه تعبير او افرنگيان بمنظور فريب انسانهادرکمين نشسته وهميشه به فکر اغواي جامعه ء انساني است :

واي بردســــــتور جمهور فرنگ

مرده تر ش مرده ، ازصور فرنگ

حقه بازان چون سپهر گرد گرد

ازامم برتخته ي خود چيده نرد

شاطران ، اين گنج ور، آن رنجبر

هــــــــــرزمان اندر کمين يکديگر

فاش بايد گفت ســـــر دلبــــــران

مامتاع واين همه سوداگران ….

اقبال بازهم درمصرع بعدي رهاي ازچنگال هيولاي انسان خوار را تمسک خلق را به آيات خداوندي ميداند چنانچه که ميفرمايد:

گرچه دارد شيوه هاي رنگ رنگ

من بجز عـــبرت نگيرم از فرنگ

اي به تقليد ش اسـير ، آزادشو

دامن قرآن بگـــــير ، آزاد شو

بازهم اقبال درتعليم دين ووطن پيامش را به شرقيان که بيشتر منظورش سرزمين هاي اسلامي است نظرياتش ر ا چنان ابراز مکند که درخور توجه واهميت خوبي است .

لرد مغرب ، آن ســراپامکرو فن

اهل دين راداد تعلــــيم وطـــــن

اوبه فکــــر مرکز وتـو درنفاق

بگذرازشام وفلســـطين و عراق

تواگرداري تميز خوب وزشت

دلنبندي باکلوخ وسنگ وخشت

علامه لاهور سنگ وخشت فرنگيان راچنان فريبنده دانسته که مسلمانان را درخود غرق کرده که حتي خوب را ازبد تميز داده نمتوانند . بازهم وي تمدن ، انديشه ، طرزفکر غربيان را چنين به مقايسه مي گيرد که ميخوانيم :

غربيان رازيرکي سازحيـــات

شرقيـــــــان راعشق رازکائنات

زيرکي ازعشق گردد حق شناس

کارعشق اززيرکي محکم اساس

عشق چون باززيرکي همبر شود

نقشـــــــبند عالـــــــــم ديگر شود

خيزونقـــــش عــــــــالم ديگر بنه

عشــــق رابـــــــــازيرکي آميز ده

شعله ي افرنگيان نم خورده است

چشمشان صاحبنظر دل، مرده ايست

زخمها خوردند ازشمشر خوش

بسمل افتادند چون نخچر خوش

سوزومســـــت رامجو ازتاکشان

عصر دگر نست درافلاک شان

زندگ راسوز وسازازنارتوست

عالم نو آفردن ، کار توســــت

مصطف کوازتجدد م سرود

گفت نقش کهنه راباد زدود

نونگرددکعبه رارخت حات

گرزافرنگ آدش لات ومنات

ترک را آهنگ نو درچنگ نست

تازه اش جز کهنه افرنک نست

نتيجه

درنظر اقبال همه هستي قائم به خودي است ، ازکوچکترين ذره تابزرگترين کهکشان ها قوام خويش راازخودي ميگرند . تحقق خودي نيز درگرو هدفداري وآرمانخواهي است . دراشعار اقبال ، هدفداري با عبارت تخليق وتوليد مقاصد بيان شده وآرمانخواهي نيز با کلمه آرزو مشخص گشته است . دربيان اقبال آرزو ترجمه مناسبي براي واژه فرنگي ايده آل است.

اقبال دستيابي به قدرت راسخت پسنديده مي شمارد وتمام انديشمند ان ستايشگراقتدار همچونيچه رامي ستايد ، تاجاي که منظومه اسرارخودي اوموسوليني راشيفته خود مي سازد . اما مشخص نمي کند که مهارت اين قدرت چيست ؟ چگونه ميتوا ن ازتبديل شدن آن به فاشيسم جلوگيري کرد ؟ چرا بايد انديشه او موسوليني راجذب کند ؟

پاسخها ي اقبال درحد کليات باقي ميماند اوميگويد درسايه اعتقاد به توحيد ونبوت ودوري ازگناه واطاعت ازاحکام شرعي ، ميتوان انسانهاي کامل پديد آورد که نايب خداوند وخليفه اودر روي زمين است .

اقبال مشهور ترين شاعر پارسي گوي شبه قاره هند دردوران معاصر است . حتي نزد غربيان ، او مشهور ترين شاعر پارسي گوي اين خطه درهمه دورانهاست .

اقبال که بيشتر تحصيل خودرا درغرب بخصوص آلمان نموده روي اين ملحوظ فرهنگ وتمدن غرب دربلاي اشعار وي هويداست وويژگي هاي فرهنگ وتمدن غرب را با تمام ابعا د ش درک کرده وانگيزه اصلي وبنيان گذاري تمدن را درآنجا زاده تمدن قاره هند زندگي ميکرد وبرداشت که از جريانات فرهنگي ورکود اقتصادي وعدم رشد را درهند وتمام جوامع اسلامي مشاهده کرده بود . مسلمانان را به وحدت وابتکار وخلاقيت دعوت نموده وتقليد وعدم خلاقيت وخودباوري راسخت نکوهش کرده . واونفي خودي را دستاورد اقوام ضعيف ومغلوب ميداند که براي ازکار انداختن اقوام مقتدر وقدرتمند ، آنهاي رابه رهاکردن اقتدار ودست شستن ازدنيامي خوانند وبه زهد وگوشه گيري وانزوا دعوت ميکنند.

کوتاسخن انيکه اقبال مسلمان است وانديشه اي است که دين نقش تعين کننده درآن دارد. به عبارت ديگرا او کسي است که خواستارتحريک وخودباوري ووحدت مسلمين شده درمجموع آرزومندبودکه امت اسلامي خودکفا گرددنه زيرتأثررفته فرهنگ وتمدن غرب.

avatar
  ګډون وکړئ  
خبرتیا غوښتل د