fbpx

سرگذشت تکان دهندهء یک عسکر امریکایی در عراق

حبیبی سمنگانی

( جوشوا یک عسکر جوان امریکایی که پس از دیدن واقعیت های تلخ از سهم گیری در جنگ عراق انکار کرد و به کانادا پناه برد، جوشوا تجربه ها و مشاهده های عراق را در کتاب خود THE DESERTER,S TALE بیان کرده است، ترجمهء اقتباسات این کتاب برای خوانندگان گرامی تقدیم می گردد ، تا واقعیت های را که همواره ما بیان می کنیم این بار از زبان یک عسکر فراری امریکایی بشنویم )

هرگاه در عراق رسیدم بی درنگ به جنگ رماوه فرستاده شدم، من از همان ابتداء ترس خوردم، نیروهای هوایی پیش از رسیدن ما بمباران کرده بودند، ما هرگاه آن جا رسیدیم فرمان داده شد که در کوچه ها و بازارها بگردیم، من چونکه سلاح صد پوندی را با خود داشتم مانند یک گاو بسیار به سستی راه می رفتم ( صد پوند معادل ۴۵ کیلو است ) ، ما بست تن عسکر بودیم که در کوچه های عراق گشت می کردیم، بسیار ترس داشتم که مبادا کدام جوان مسلح از بام کدام خانه مرا با گلوله ای بکشد، اطفال عراقی در گرد من جمع شدند و از من آب و نان خواستند، صدای خانم ام در گوشهایم به خروش آمد، وی پیش از رخصت کردن از امریکا برایم گفته بود : « آن تروریست ها را نزدیک خود نگذار، اگرچه کودکان هم باشند، پیش ازینکه آن ها تو را بکشند تو آن ها را بکش » .

ساعت ۳ شب مرا از خواب بیدار کردند که بر یک خانه حمله می کنیم، تروریست ها دران خانه پنهان شده اند، کپتان ( یا به اصطلاح افغانی تورن ) کوندی برای ما عکس های آن خانه را نشان داد تا پیش از حمله با داخل آن آشنا باشیم، برای ما حکم شد که دروازه را شکسته داخل برویم، اسباب و آلات تروریستی را تلاش بکنیم، مردها را گرفتار نموده با خود بیاوریم و ما کار خود را هر اندازه به سرعت بتوانیم بهتر است، زیرا اگر وقت زیادی را بگیریم خطر است کدام تروریست با پرتاب نارنجک ما را بکشد.

من خیلی ها در مورد این حمله فکر کردم، نمی توانستم خطرات احتمالی را تخمین بزنم، آیا در اثنای که وارد خانه می شوم با نارنجک زده می شوم ؟ آیا کدام طفل که تنها چند روز تربیهء نظامی دیده است مرا با سلاح خود هدف قرار می دهد ؟ و آیا…………، یک ساعت به حمله باقی مانده بود، اما وقت مانند سنگ پشت بسیار به سستی پیش می رفت و گویا آن یک ساعت به یک قرن تبدیل شده بود، دلم می خواست وقت به زودی بگذرد تا کار خود را انجام بدهیم، دو عسکر خود را با ورزش برای « جنگ » آماده می کردند.

من سی دی پلیر را از یک رفیق نظامی خود گرفتم و برای سپری نمودن وقت به شنیدن بیت های آزی آزبورن پرداختم و در پهلوی آن چند جرعه شراب نیز نوشیدم، ساز موسیقی و جرعه های شراب خون مرا به گردش آورد و مرا ذهناً برای حمله آماده کرد.

من رهنمودهای تورن را در ذهن خود محفوظ کردم و کوشش کردم به یاد داشته باشم که دران خانه چند دروازه، چند منزل و چند اوطاق است و هرگاه حمله می کنیم نخست چه کسی داخل می شود، فیصله کردیم که من در نوبت سوم داخل می شوم، مطلب اینکه اگر ما کشته شدیم حتما کسی دیگری پیش از من کشته می شود ، در دست من سلاح M249 بود، آن در وقت ضرورت می توانست در یک دقیقه دو هزار مرمی فیر بکند و لیکن چنین ممکن نبود ، زیرا در اثر شدت حرارت نولهء آن کج می شد.

هرگاه به منزل رسیدیم من خریطهء پلاستیکی نارنجک را پیش دروازه انداختم، ما دور تر شدیم تا هدف انفجار قرار نگیریم، دروازه را شکستیم و شش تن عسکر داخل خانه شدیم، «جونز» از همه پیش داخل شد، وی جوان لاغری بود و لیکن به کلاه ایمنی ( هیلمیت )، جاکت و سلاح ماشین گن مجهز بود.

من پیش ازین حمله به خانهء کدام عراقی داخل نشده بودم، از پیش یک اوطاق گذشته داخل آشپزخانه شدیم، برای ما حکم شده بود که هر کنار اوطاق ها را ببینیم و سلاح های مخفی ترویست ها را تلاش بکنیم، ما همه کنج های اوطاق را تلاش کردیم و لیکن چیزی نیافتیم، من یخچال را هم باز کردم، دران جز کمی مواد خوردنی دیگر چیزی نبود، به اوطاق دیگری رفتم، دران جا یک زن ، یک دختر جوان و دو طفل را دیدم، دو مرد نوجوان را نیز پیدا کردم، هر دوی آن ها برادر معلوم می شدند.

من فریاد کردم get down get down ( پایین بیایید پایین بیایید ) ، رفقای خود را به صدای بلند طلب کردم، عراقی ها شاید زبان مرا نمی دانستند، آن ها هیچ حرکت نکردند، من آن دو مرد را به زمین انداختم ، زانوی خود را بر کمر شان گذاشتم و آن ها را زولانه زدم، سپس هر دو برادر را گرفته بیرون آوردم، جای که دوازده تن عساکر دیگر منتظر ما بودند، هر دو برادر را به توقیف خانه بردیم، اما نمی دانم که با آن ها چه شد ، زیرا دیگر آن ها را در جاده ها ندیدم.

ما هر اوطاق آن خانه را زیر و زبر کردیم، اما سلاحی نیافتیم، تخت و میزها را شکستیم و بسترها را با چاقو چاک کردیم، اما به جز از یک سی دی که دران تقریرهای صدام بود چیزی نیافتیم، هرگاه ما همه چیزهای اوطاق را ته و بالا کردیم یک گروه دیگر داخل شد تا آن خانه را تباه وبرباد بکند.

برای من وظیفه داده شده بود که زنان را محافظت بکنم، یکی ازان دخترها بسیار عمیق به طرف من نگاه می کرد، من خواستم وی را نا دیده بگیرم و لیکن وی به حرف زدن آغاز کرد، زمانیکه من داخل خانه شور و غوغا می کردم و دشنام می دیدم فکر می کردم کسی با انگلیسی آشنا نیست، اما هرگاه آن دختر به انگلیسی شروع کرد من از شرم بی حال شدم، نگاه وی همچون تیر بر من می خورد، بدن ام سرد و جامد شد، خواستم ازان جا فرار بکنم و لیکن نگهبانی آن ها مسئولیت من بود، رخ سلاح من به طرف آن ها بود، آن دختر لباس شب خوابی آبی رنگ بر تن و یک چادر بر سر داشت، وی چون نقاب نداشت چهره اش را می دیدم.

چشم های سیاه وی پر از نفرت بود، وی سلاح مرا نادیده گرفته در انگلیسی پرسید :

برادران مرا کجا می برید ؟

من نمی دانم

آن ها را چرا می برید ؟

من چیزی گفته نمی توانم

آن ها را چه وقت پس می آورید ؟

این را هم گفته نمی توانم

شما چرا با ما چنین برخورد می کنید ؟

من خاموش ماندم، می ترسیدم که به داد و فریاد شروع نکند و توجه دیگران را به خود جلب نکند، زیرا آن ها هرگز درنگی نمی کردند و با دستهء سلاح شان دندان های وی را می شکستند.

هنوز ۲۴ ساعت از آمدن من در عراق نگذشته بود و من با چنین تجربهء عجیب و غریبی دچار شده بودم، از یکسو اگر من نگهبانی آن خانواده را می کردم از سوی دیگر ترس نیز داشتم که از کدام طرفی با سلاح یا نارنجک زده نشوم، من از همان روز اول احساس ندامت و شرمندگی کردم، فکر می کردم ما بر خانوادهء بی گناهی که ازان جا اسباب تروریستی هم نیافتیم حمله کرده ایم، ما در ظرف نیم ساعت خانهء آن دختر را ویران و برادرهای وی را گرفتار کردیم، سوال های نیش دار آن دختر مرا به لرزه آورده بود، من جواب آن را نه تنها برای وی بلکه برای خود هم نداشتم.

برای من در اثنای وظیفه در عراق بارها حکم شد که بر خانه های عراقی ها حمله بکنم، من با رفقای نظامی خود شاید بر دو صد خانه حمله کرده باشم، از یک خانه هم اسباب تروریستی و یا اسلحه و مواد انفجاری نیافتیم، من یکبار هم نتوانستم جواز حمله بر یک خانه را پیدا بکنم.

سپس واقعه ای رخ داد که پیمانهء صبر مرا لبریز ساخت، آن واقعه هنوز هم همچو یک خواب ترسناک مرا پریشان می سازد، چهار عسکر امریکایی آمدند و چند زن را گرفته داخل خانه شدند، آن ها دروازه ها و کلکلین ها را بستند، ما چیزی دیده نمی توانستیم و لیکن فریاد آن زنان معصوم را می شنیدیم، ما عموما در نیم ساعت بر می گشتیم و لیکن این بار آن ها ما را یک ساعت منتظر نگهداشتند ، ما نالهء زنان را می شنیدیم و آن ها کار خود را می کردند ، بالاخر آن ها بیرون شدند و ما را فرمان دادند که بروید.

دران روز پی بردم که ما امریکایی ها ترویست و درنده شده ایم، ما بر عراقی ها ظلم می کنیم، جبر می کنیم، آن ها را لت و کوب می کنیم، خانه های شان را ویران و زنان شان را بی آبرو می کنیم، در چنین وضعیت اگر عراقی ها بخواهند که ما و همه امریکایی ها را بکشند نباید تعجب بکنیم، پس ازان روز یک احساس تکلیف آور در قلب من جا گرفت و روز به روز مانند دانهء سرطان بزرگ تر شد، احساس این بود که ما امریکایی ها به عراق رفته ظالم ، جابر و تروریست شده ایم.

نوت : جوشوا در دسمبر ۲۰۰۵م برای دو هفته رخصتی به خانه برگشت و لیکن دوباره هیچگاه به عراق نرفت، وی در مارچ ۲۰۰۶م با خانواده اش به کانادا پناه برد و درخواست پناهندگی داد.

avatar
  ګډون وکړئ  
خبرتیا غوښتل د