عسکر پوسته شاهراه به عسکر مسافر چه گفت: قصه ای حقیقی کوتا و جالب

معلم احسان الله کندز

از شهر کندز به شهر تخار در یک موتر کورولا در سفر بودم زمانیکه در منطقه ای خواجه پسته خان آباد رسیدیم دریور مارا متوجه دو موتر سایکل سواری کرد که از سرک خامه ای فرعی دست چپ بسوی سرک اسفلت که ما در آن در حرکت بودیم می آمدند

دریور بزبان عامیانه گفت( نفر اردو و یا پولیس خو در بین ما نیست ؟ اکر است چیزیکه دارین پُت کنین )

یک نفر در پهلوی من فکر میکنم نفر اردو بود وارخطا از جیبش اسناد هایش را کشید و اینسو آنسو سراسیمه جای مناسبی برای پنهان کردن جستجو میکرد

که درایور صدا زد در زیر چوکی بگذار

در زیر چوکی گذاشت و آرام نشست کوشش کرد تا توازنش را کنترول کند

موتر ما که در مقابل سرک خامه رسید موتر سایکل سواران از ما تقریباً پنجا متر فاصله داشتند که دست شانرا بلند کردند تا به پیش نرویم موتر توقف کرد اما نزدیک بود قلب نفر پهلویم هم توقف کند

دیدیم چهار جوان زیبا با دو کلاشینکوف و دو گرینوف سوار موتر سایکل اند

دو نفر آنها از موتر سایکل پاین شدند یکی دورتر دست به ماشه ایستاد و یکی دیگر نزد موتر ما آمد و سلام داد و از حال و احوال ما جویا شد از درایور پرسید از کجا آمدی و بکجا میروی ؟

گفت از کندز و به تخار میروم

باز پرسید در موتر شما اردو ویا پولیس که نیست ؟

درایور گفت نه همه مردم عام اند

به دریور دستش را بلند کرده اشارتاً گفت آن پوسته اردو را میبینی؟

درایور گفت بلی میبینم

دستش را به سوی درختی در جهت راست سرک کرد و گفت ما با آنسو میرویم زمانیکه در آن درخت رسیدیم میتوانی بروی

درایور گفت چشم برادر

فکر میکنم منظورش این بود که پوسته مقابل که ممکن دو کیلومتر فاصله داشت از احوال ایشان خبر نشوند و آنها را زیر آتش نگیرند

درایور بسوی آنها نگاه داشت و آنها زمانیکه در آن درخت رسیدند دست خویشرا بلند کردند

یعنی اجازه است بروید ما حرکت کردیم وقتیکه نزدیک پوسته عساکر اردو رسیدیم شخصی که در پهلویم بود از زیر چوکی محفظه اشرا بیرون کرده گفت استاد در پوسته برک بزن استاد توقف کرد و شخصی پهلویم به من گفت برادر بگذار من از موتر بیرون شوم من در را باز کردم بیرون شدم تا او بیرون شود زمانیکه بیرون آمد شتاب زده بسوی عسکر اردو دوّید و یقیناً کارت سربازی اشرا به عسکر نشان داد و اشارتاً دستش را به سوی موتر سایکل سواران کرد و گفت عسکر هر چه عاجلتر با گرینوف ویا ده شکه آن موتر سایکل سواران را هدف قرار دهید که طالبان استند عسکر با بسیار بی میلی تنها گردنش را بجانب چپ دور داده بسیار بی اشتیاق با یک نگاهی سطحی بزبان عامیانه گفت ( اگه مه سر ونا فیر کنم و یکی دو تایشانه بکُشم باز شو (شب) تو د ای پوسته پیره میکنی یا پدرته میاری که پیره کنه ) عسکر برای شخص مذکور بیشتر موقع نداد و گفت برو به موترت بنشین و حرکت کن امان بود که شخص پهلوی ما قصه کوتا الی شهر تخار گوشهایمانرا بگفته عام خورد

1
تبصره وکړئ

avatar
1 د تبصرو شمېر
0 د ځوابونو شمېر
0 ار ایس ایس کې ګډونوال - څارونکي
 
ډېر غبرګون شوې تبصره
تر ټولو ګرمه موضوع
  ګډون وکړئ  
نویو زړو ډیرو خوښو شویو
خبرتیا غوښتل د
الحاج استاذ بیانزی
میلمه
الحاج استاذ بیانزی

جالبه قیصه وه