یادی از مولوی جلال الدین حقانی

وحید “مژده”

در تاریخ جهاد ملت مسلمان افغانستان قهرمان بسیار به میدان آمدند و حماسه آفریدند. مولوی جلال الدین حقانی یکی از پیشتازان این قافله بود.

او از قافله سالاران تحریک اسلامی در افغانستان بود که مبارزه را از همراهی با خدام الفرقان آغاز کرد. مدرسۀ نورالمدارس در شلگر غزنی آموزشگاهی بود که جمعی از سپاهیان لشکر توحید از جمله مولوی جلال الدین حقانی و مولوی نصرالله منصور و بسیاری دیگر از آنجا قدم در مسیر مبارزه بخاطر اعلای کلمة الله نهادند.

من در دوران جهاد زیاد با حقانی مرحوم محشور نبودم اما چند بار که در آن دوران و بعد از آن در دوران طالبان با وی فرصت دیدار میسر شد، برای من برای درک ابعاد شخصیت بزرگ او کافی بود. از این ملاقات ها جسته وگریخته مطالبی به خاطر دارم. یکبار سعی کردم از وی در مورد خاطرات دوران گذشته اش بپرسم به خصوص از قیام سال 1354 علیه داودخان اما به نظرم رسید که او علاقه ای به گفتگو در آن مورد نداشت. از برادرانی که در نتیجۀ آن قیام دستگیر واعدام شدند با حسرت سخن گفت تا تلویحا بگوید که آن قیام قبل از وقت بود.او گفت که روستای شان در دوران داود خان به همین دلیل توسط نیروهای دولتی محاصره شد تا او را دستگیر کنند اما او موفق شد تا از حلقۀ محاصره فرار کند.

حرف جالبی که از وی در مورد اختلاف میان حکمتیار و احمد شاه مسعود شنیدم این بود که گفت حکمتیار نمی خواهد نفر دوم باشد و مسعود نمی خواهد که حکمتیار نفر اول باشد. مشکل همین است! او در این مورد خاطره ای هم از زمان داود حکایت کرد که در پیشاور میان برادران رای گیری صورت گرفت که در نتیجه به جای حکمتیار، قاضی محمد امین “وقاد” (یا خالد فاروقی؟ فراموش کردم که از کدام یک نام برد) به رهبری برگزیده شد. او سپس ماجرایی از عکس العمل حکمتیار بعد از کنار رفتن از این مقام تشریفاتی حکایت کرد.

مولوی جلال الدین حقانی بعد از کودتای کمونیستی در افغانستان همراه با مولوی محمد یونس خالص به حزب اسلامی برهبری حکمتیار پیوست اما زمانیکه حزب و جمعیت اتحاد کوتاه مدتی را زیر نام حرکت انقلاب اسلامی برهبری مرحوم مولوی محمد نبی محمدی به میان آوردند، آندو از پیوستن به این حرکت خوددرای ورزیدند و به فعالیت خود زیر نام حزب اسلامی ادامه دادند. بعد از اینکه حزب و جمعیت دوباره فعالیت مستقل خود را از سر گرفتند و حرکت انقلاب از هم پاشید، مولوی خالص حزب اسلامی را همچنان به عنوان یک حزب مستقل نگهداشت و جلال الدین حقانی فرمانده قدرتمند او در جنوب افغانستان بود.

جلال الدین حقانی در دوران داود خان تحت تعقیب بود اما بعد از کودتای کمونیستی از طرف دولت کابل در غیاب محاکمه و به اعدام محکوم گردید. بخشی از تبلیغات رژیم کابل علیه مجاهدین در آن زمان در مورد مولوی جلال الدین حقانی بود.

بعد از خروج نیروهای ارتش سرخ، اولین شهری که بدست مجاهدین افتاد، شهر خوست بود که توسط مجاهدین مولوی جلال الدین حقانی فتح شد.

بعد از سقوط رژیم نجیب که آتش جنگ های تنظیمی در افغانستان شعله ور شد، مولوی جلال الدین حقانی از جمله فرماندهانی بود که برایش مقام وزارت در دولت مجاهدین داده شد اما او به جای اشغال کرسی وزارت تلاش نمود تا آتش جنگ های خانمان برانداز داخلی را خاموش سازد. مدتی میان ارگ و چهارآسیاب در رفت و آمد بود و سرانجام زمانی از این تلاش ها دست کشید که کاروان حامل وی هنگام رفتن به سوی چهارآسیاب در منطقۀ بالاحصار مورد آتش باری نیروهای جنرال دوستم قرار گرفت که تعدادی از مجاهدینش شهید و مجروح شدند. از آن پس او به این نتیجه رسید که جنگ برسر نفر اول شدن یک طرف و مخالفت طرف مقابل از نفر اول شدن حریف ابعاد خطرناک تری یافته است و ترجیح داد تا از این میانجیگری بی حاصل دست بکشد.

این کناره گیری به معنی کنار رفتن وی از فعالیت های جهادی نبود. در همین دوران در گوشۀ دیگر از جهان اسلام مسلمانان نیاز به اسلحه داشتند. دولت اسلامی در سودان درگیر جنگ با یک جنرال مسیحی ارتش این کشور بنام (جان گارنگ) بود که از جانب غرب حمایت می شد. در آن زمان مولوی جلال الدین حقانی شهر خوست را در کنترول داشت که میدان هوائی آن شهر برای پرواز و نشست طیارات مساعد بود. جلال الدین حقانی به دولت سودان خبر داد که سلاح هایی که او از دوران جهاد در اختیار دارد متعلق به مجاهدین است. اگر دولت سودان نیاز به سلاح های سبک و حتی سنگین دارد، او حاضر است تا در توان در این مورد کمک کند. او در همین زمان یک محموله از سلاح را برای کمک به نیروهای دولت سودان توسط یک طیارۀ سودانی به آن کشور ارسال نمود.

در دوران جهاد تعداد زیادی از مجاهدین عرب با وی علیه ارتش سرخ جهاد کردند. مصطفی ابوحامد “ابوالولید مصری” در کتاب خویش “غوغایی بر بام جهاد” از مولوی جلال الدین حقانی و مجاهدین او سخن می گوید و شهید عبدالله عزام در وصیت نامۀ خود می نویسد که من این وصیت نامه را در خانۀ مولوی جلال الدین حقانی می نویسم. او به بازماندگان خود توصیه می کند که احترام مولوی جلال الدین حقانی را نگهدارند.

او در آغاز تحریک طالبان با این تحریک همراه نشد اما زمانیکه طالبان به مناطق تحت کنترول وی رسیدند، از آنها استقبال نمود. در زمان طالبان او وزیر سرحدات بود.

در دوران طالبان وی را در وزارت سرحدات ملاقات نمودم که وظیفه داشت تا یک منازعۀ سرحدی با پاکستان در منطقۀ “تروه اوبو” را حل کند. در این منطقه به تحریک نیروهای سرحدی پاکستان، خانه های مردم سلیمان خیل سوزانیده شده بود. او می گفت که پاکستانی ها اقوام سرحدی را به جان هم می اندازند تا در مناطق سرحدی تهانه های خود را جلو بیاورند. در همان زمان او برای ملاقات و حل این مشکل به پاکستان رفت و با نوازشریف در مورد حل مشکلات مرزی میان دوکشور به مذاکره پرداخت. موضع طالبان این بود که افغانستان در حال حاضر در موقعیتی قرار ندارد تا مشکل دیورند با پاکستان را حل کند پس راه حل برای جلوگیری از برخورد های سرحدی میان دو کشور اینست که پاسگاه های سرحدی دوران داود خان مجددا به عنوان خط سرحدی میان دوکشور مشخص گردد و سربازان پاکستانی از مناطقی که در داخل خاک افغانستان اشغال کرده اند عقب نشینی نمایند. نوازشریف در مورد توافق نمود و به وزیر داخله “آفتاب احمد خان شیرپاو” در این مورد هدایت داد اما چند روز بعد، حکومت نوازشریف با کودتای جنرال مشرف سرنگون شد و مشکل حل ناشده باقی ماند.

بعد از ماجرای یازدهم سپتامبر که امریکا تدارک حمله به افغانستان را داشت و پاکستان نیز از این حمله ابراز حمایت نمود، مولوی جلال الدین حقانی دانست که دوران خطرناکی در راه است و همان بود که تصمیم گرفت تا تمام سلاح ها و مهمات دست داشته از دوران جهاد را به مردم منطقۀ خویش در دو سوی دیورند تقسیم نماید.

مردم چندین روز مشغول انتقال هزاران تن سلاح و مهمات از انبار های مولوی جلال الدین حقانی به دو سوی دیورند بودند.

مردم قبایل با همین سلاح های سبک و سنگین مسلح شدند و همین سلاح ها بود که بعدا طالبان پاکستانی را توان جنگ با ارتش پاکستان داد. ارتش پاکستان سالها جنگید تا مقاومتی را که مردم با اسلحۀ بدست آورده از انبار های مجاهدین جلال الدین حقانی براه انداخته بودند، به شکست مواجه سازد. در مقابل پاکستان نیز از مولوی جلال الدین انتقام سختی گرفت؛ چهار پسرش به نام های محمد، عمر، داکتر نصیرالدین و بدرالدین یا توسط پاکستانی ها و یا در نتیجۀ معلومات استخباراتی پاکستان به نیروهای امریکایی در مناطق مختلف کشته شدند.

پسر دیگرش انس در سفر به قطر در بحرین دستگیر شد که این کار نیز در نتیجۀ معلوماتی بود که پاکستانی ها با امریکایی ها شریک ساخته بودند.

هنگام حملۀ امریکا به افغانستان، خانه و مدرسۀ مولوی جلال الدین حقانی در “متاچینه” مورد بمباران قرار گرفت.

در آن زمان تعدادی از خانواده های عرب که از کابل و سایر نقاط به خوست آمده بودند، در همین مدرسه اسکان داده شده بودند. شاهدان عینی می گویند که بعد از بمباران ما اجساد پارچه پاچه شدۀ زنان عرب را که بعضی از آنها اطفال خود را در آغوش داشتند، در حجاب های شان پیچیدیم و در گور های دستجمعی به خاک سپردیم.

در این بمباران یک تیر آهن از سقف روی سینۀ مولوی جلال الدین حقانی افتاد و او را بشدت مجروح کرد. این امریکایی ها بودند که جنگ را علیه کسی آغاز کردند و برای دستگیری یا کشتنش 20 ملیون دالر جایزه تعیین نمودند که در دوران جهاد از وی در قصر سفید استقبال کرده بودند.

کسی که دولت کابل در زمان کمونیست ها او را محکوم به اعدام نموده بود، کسی که نیروهای اتحادشوروی با تمام قدرت در صدد کشتنش بودند، در شرایطی جان به جان آفرین تسلیم کرد که امریکایی ها هم در جستجویش بودند تا او را بکشند. او هرچند شهید نشد اما با مرگ خود، داغ حسرت کشتن خویش را در دل دشمنان نهاد…

خدایش با شهدای بدر و احد محشور فرماید. آمین

avatar
  ګډون وکړئ  
خبرتیا غوښتل د