شعـــــرونه

مسكين به هر حالي ممنون خدا ماند/ سربڼ

عبدالغفار سربڼ

اهداء به زنداني يازده ساله باشنده اي قندهار
جرم تروريسم!!؟
نجواي زنداني از گوانتانامو  به زبان خودش

كس خرمنِ گندم را  در سايه نه مي ريزد
كي دانه به هر بادي  از كاه  جدا ماند
……..
مسكين به هر حالي  ، ممنون   خدا ماند
بيمايه  به هر كنجي  ، مفتون  بلا  ماند

فريادِ بلند ايد  ،از كشورِ ابايم
تا هوش به سر باشد  ،در گوش صدا ماند

هر روزِ دگر با خود،  يك سيلِ فنا  آرد
ارامِ دل و جانم، در دستِ قضا ماند

سر هاي فراوان شد  ،سركوب  غضب هر سو
بر قلبِ شكيبا هم ،تاءثيرِ جفا ماند

اين دستِ تهي اين جا ، يك لقمه نه مي يابد
كز روي سخيٰ انرا  ، در كامِ گدا ماند

هر لحظه كه بر عمرم  يك باد سحر پيچد
از جورِ فريبايش  ، صد داغِ سياه ماند

مستانِ هوس هرشب  ، از خنده نه پرهيزند
گر مردِ عمل لختي ، در دامِ  بلا  ماند

ايامِ دگر امد ،با چرخشِ  بي باكش
بس قول و قسم بشكست  ، پيمانِ ريا  ماند

بر ديده اي حيرانم ،  توفانِ  خطر ناك است
اين رنگ شفق  چندي  ، بر روي هوا ماند

بيگانه نمي بينم  ،همسايه نمي يابم
در يادِ كسي  ايا ، افسانه به جا ماند

از خشمِ فلك اينجا ،رگبارِ حَزَن ريزد
در فكر بشر شايد،  ويرانه  به جا ماند

كي شخصِ  بلا ديده ،با سفله  دراميزد
از كارِ غلط ترسد  ، تا پاسِ حيّا ماند

اي ملتِ بي باكم ،  بر همتِ  تو نازم
گر راهِ دگر بستند،   امكانِ  دعا ماند

سرمايه اي هنگفتي  ، بر بادِ  فنا رفته
ار باز به پا  خيزم ،زولانه به جا ماند

كس نيست درين گيتي ، كز گريه رها باشد
حيرت كده اي هستي ،   افت كده را ماند

تا روزِ  حشر نايد خون خواه بود مردم
چون خونِ بشر ريزند ، ارام كه را ماند

زنجيرِ گران بستند ، أطفالِ  صغير اما
اين بند بدين سختي ، كي دير به پا ماند

تفكيكِ حق از باطل   ، مردم به شك اندازد
احكامِ جزا بايد ، در قيدِ قضا ماند

تا ابِ شفا بارد ، هر جان بها دارد
گر چرخ فلك گردد  ، اين ساز و نوا ماند

هر تاجِ ظفر اخر  ، أسبابِ الم زايد
سر ، وقتِ جدل گاهي ، مديونِ كلاه ماند

هر پرده نمي پوشد ، كردارِ كسي اينجا
بر نقشِ نگارينش ،  اثارِ خطا ماند

افسوس كه اين ذلت  ، هرگونه بلا پاشد
خورشيد به هر كنجي  ، بر حيله گواه ماند

از راهِ رضا جانا ، بر خيز و شتابان شو
كز خشمِ عبث آنجا  ، دستار و قبا ماند

حيرت زده مي گردم ، حالا كه به بد حالم
بيچاره به هر ملكي ، بي اب و غذا ماند

حيرانِ حوادث شد ، انديشه اي ازادم
در مانده به هر گامي ، از پاي چرا ماند

بر خيز كه بر گشته   ، ايينِ جوان مردي
كز غيرتِ تابانم  ، پيوندِ وفا ماند

با رنجِ روان سازم ، تا بادِ حشر خيزد
تا عمر به سر نايد  ،وسواسِ   به جا ماند

حسرت زده  بر خيزد ،بر روي دو پا اكنون
انصافِ شما اين است ،كاين خسته به راه ماند

هر ذره به خواب امد ،در پيكرِ  مجروحم
بر خاطرِ بيدارم ، اهنگِ  ندا ماند

افاق فرا گيرد  ، اندوهِ  گران بارم
بر عرشِ بلند پيچد  ، گر  آه ِرسا ماند

هر چند زبان  بندند ، يا لفظ وبيان گيرند
بر چهره اي خندانم ، پيوسته نگاه ماند

گر مال تباه گردد،  يا جان فنا يابد
در سينه اي پر سوزم  ، ايمانِ صفا ماند

بس خونِ جگر خوردم ،  تا گريه برون امد
اين لحظه به هر جايي ،  اسبابِ عزا ماند

شكرانه به لب دارم ، گر سنگِ ستم بارد
با انكه نميدانم ، امكانِ رها ماند

دندانِ طَمَع كند،  از نان و عسل يك دم
كي چشمِ  گدا روزي ، بر خوانِ شما ماند

پندارِ نكو سازد  ، پاكيزه مرا فطرت
احسانِ عمل آري ،  بر شانه اي ما ماند

چون خاكِ سياه ريزند ، بر قامت وبالايم
چند پندِ نكو از من  ، در خانه به جا ماند

رسواي جهان خواهم  ، اقوامِ ستمگر را
كشتار به هر نامي ، پوشيده كجا ماند

يارب به همايون ده  ايمانِ فدا كاري
كز خيرِ عمل اورا  ، اميدِ   صفا ماند

 

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest

0 Comments
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
Back to top button
0
ستاسو نظر مونږ ته دقدر وړ دی، راسره شریک یې کړئx