ادبي لیکني

خاطره شهادت شهید انعام الله انعام رحمه الله قسمت دوم

نویسنده: م. رضوان الله فیضانی

ترجمه: م‌. طارق

از دفتر مدرسه مستقیم به سمت خانه راه افتادم. شهید هارون رحمه الله نیز همراهم بود. من به سبب شتابِ زیاد می‌دویدم او نیز در کنارم شروع به دویدن کرد تا اینکه به بازار باغبان رسیدیم. منتظر ماندیم اما موتر (ماشین) پیدا نمی‌شد زیرا چاپه خیلی بزرگ بود هر کسی به کنج‌وکناری رفته بود. بعد از انتظاری موتر پیدا شد و به سمت خانه حرکت کردیم. ناگهان موتر (ماشین) در فاصله کوتاهی توقف کرد. راننده گفت بیشتر از این نمی‌توانم جلو بروم پائین شوید که سربازها ایستاده اند. وضعیت بسیار اضطراری است شلیک نکنند!

از ماشین پیاده شدم و در امتداد جاده بیابانی به سوی خانه دویدم. بعد از حدودِ نیم ساعت پیاده‌روی به خانه رسیدم. به تصور اینکه زنان خانه از شهادت انعام الله مطلع نیستند وارد خانه شدم اما همه چیز برعکس بود. تمام‌شان خبر بودند‌‌. با شنیدن گریه و فریاد زنان همه چیز را گم کردم. هیچ مردی در خانه نبود برادر بزرگتر ما توسط سربازان اسیر شده بود و عرفانی در مدرسه بود. من تنها بودم. وضعیت مادرم خیلی خراب بود حواسش درست کار نمی‌کرد فقط این کلمات را می‌گفت که “خداوندا توبه” و نام انعام الله را بر زبان داشت.

با نصرت و مدد خداوند روح جدیدی در من دمید. صحنه‌ی اسفناک درگذشتِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ذهنم خطور کرد که اعصاب برخی از صحابه کرام از فرط غم و اندوه فراوان از کار افتاده بود تا اینکه ابوبکر صدیق رضی الله تعالی عنه وارد مسجد شد. دو رکعت نماز اداء کرد و بعد از آن جهت به هوش آمدن سایر صحابه به ایراد سخنرانی پرسوز و گداز پرداخت. کوهی از غم و اندوهی که روی شانه‌های مومنان نهاده شده بود اندکی سبک‌تر شد. من نیز از سنت ابوبکر صدیق رضی الله تعالی عنه پیروی کردم. وضو گرفتم و دو رکعت نماز ادا کردم و از بارگاه خداوند صبر و استقامت خواستم بنابر این خداوند متعال قلب زخمی‌ام را تسکین بخشید و تا حد زیاد آرام گرفتم. تمام حواس‌هایم دوباره شروع به کار کردند.

وقتی‌ آتش میدان تیراندازی خوب داغ شده بود اکثر مردم جهت نجات خود به سمت دشت و بیابان بیرون می‌شدند. مادر ما نیز به انعام الله گفته بود که از خانه بیرون شود مبادا سربازان اسیرش کنند. او موافقت کرده بود و از خانه خارج شده بود. اما چون وعده‌اش فرا رسیده بود به سوی سرک (جاده) راه افتاده بود جایی‌که طلاب مدرسه و مکتب درگیر حمله فیزیکی با سربازان بودند. او از خداوند چنین روزی می‌خواست از همین‌رو به جمع طلاب پیوسته بود تا اینکه در نبرد روبه‌رو به مقام شهادت رسیده بود.

عجیب‌ترین و دردناک‌ترین صحنه این بود که با بالا گرفتن صدای تیراندازی و بدترشدن اوضاع، همه مردم کمپ وحشت کردند. هر کس در مورد پسر، برادر و یا عضو دیگر خانه‌اش که بیرون بود مضطرب بود و دعای خیر می‌کرد. تشویش و اضطراب مادر پیر ما نیز بیشتر شده بود از همین‌رو به نیت یافتن انعام الله از خانه بیرون شده بود و در میان اطفال و کودکان او را جستجو می‌کرد.

مادر ما تعریف می‌کرد وقتی به مسجدِ نزدیکِ خانه رسیدم چند نوجوان غمگین کنار دیواری نشسته بودند من پرسیدم:
فرزندانم! تیراندازی بسیار زیاد شدت گرفته است مگر چه خبر است؟ کسی را که چیزی نشده است؟
در پاسخ گفتند:
مادر! اتفاق خیلی بدی رخ داده است سوال نکن.
گفتم: چی شده؟
گفتند: نعت‌خوان معروف و مشهور انعام الله انعام به شهادت رسیده.
مادرم گفت: با شنیدن این سخن پرده تاریکی بر چشمانم پائین آمد. از خود بی‌خود شدم. بچه‌ها دستهایم را گرفته و تا به خانه آورده‌ام بودند. در خانه به خود آمدم و اندکی حواسم روی کار شد.

ادامه دارد ان‌شآء‌الله …

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
Back to top button
0
ستاسو نظر مونږ ته دقدر وړ دی، راسره شریک یې کړئx