ادبي لیکني

دلنوشته «۱»

زينب قاضي زاده

شبانگاهان تاریک غوطه ور در کشتی خیالات با تلاطم مواج خاطرات ، سرگردان ….
بر عرشه کشتی بی ناخدا به دور دست های ظلمانی می اندیشم …
از آغازی نا معلوم تا مقصدی مجهول …
ناخواسته متوقف میشود بر خشکه ای متروک ، سرد و تاریک ….!
فانوس به دست قدم میگذارم آوازهای مهیب فضای سوت و کور را با دهشت آمیخته …
جزیزه ای در اعماق آبهای خروشان بدون سکنه،،، گوئى هیچ ناوگانی آنجا را کشف نکرده …
آوازِ جغدانِ شوم رعشه ای بر دلم می اندازد ،، هرچند این دل دیگر مدتهاست دل نیست ….
سرد و سخت ….!!
وارد گورستانی میشوم در دل شبی منحوس ،،یادم آمد من به دیدار آمده ام …
زیارت قبور !!!
چندین گور ،،، قبرهائى نه از انسان !!
من در اینجا آرزوهایم را ، رؤیاهایم را ، امیدهایم را …
دفن کرده ام !!
بر اولین گور مینشینم بر سنگ قبری سخت روشنی فانوس را می اندازم ،نوشته حک شده را میخوانم …
لرزه ای سخت بر اندامم حس میکنم …
اشکی از چشمانم میچکد ، رؤیاهائی که تبلور زندگی و شور در من بود
چه زیبا آرمیده اند در زیر خروارها خاک …
باتلاقی از ظلم همه را بلعید !!
چندی نوحه گری ….
چشمانم را به سنگ قبری بلندتر از بقیه میدوزم ،، مدفنه احساساتم …
چه وحشت انگیز است مدتها پیش چالشان کرده بودم در سردابی سردتر از خودم …
روضه خوانی بر احساسات و عواطف ساعتی را در بر میگیرد …
در میان انبوهی از قبرهای گمنام دلخسته جستجو میکنم …
باید باشد …
همینجا دفنش کرده بودم …
قریب به نا امیدی چشمم به قبری میخورد انگار در ادواری طولانی تر از عمر بشر مرده ای در اینجا دفن شده …
بر سنگ فرش دست میکشم …
با مروارید چشمانم شستشویش میدهم ….
اینجا آرامگاه روح و عشق دختریست دردکشیده …
حرمت میطلبد !!!
گلدسته ای از ریشه های احساس خشکیده بر آن مینهم …
آرام بخوابید تا ابدیت !!
چند شمع خاموش ، فضائی تاریک ، گهواره ای ظلمانی تا نهایت …
آرام آرام دور میشوم !!!

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest

2 Comments
زړو
نویو ډیرو خوښو شویو
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
جویا

واقعا خیلی عمیق با مفهوم متناسب با شرایط کشور، به امید اینکه روزی نور دوباره درخشان تر از سابق بدرخشد. انگار که مدتی برای رفع خستگی و نیروی دوباره فضا را به تاریکی خالی کرده است.

عبدالرحمن معلم زاده

خیلی عالی قلمت رساه باد

Back to top button
2
0
ستاسو نظر مونږ ته دقدر وړ دی، راسره شریک یې کړئx