نظــر

شکوه وجواب شکوهء عبد الرسول سیاف

sayaf3مرکز البنیان للإعلام الإسلامی در سال ۱۹۸۹م موافق با ۱۴۱۰هـ کتابی بنام (أخی المسلم) که مجموعهء از نوشته ها وبیانات عبد الرسول سیاف را دربر دارد در شهر پشاور به نشر رسانیده بود. این کتاب حاوی ضد ونقیض های عملی وعقیدوی عبد الرسول سیاف است که در جریان سالیان جهاد به مناسبت های مختلف تقدیم جامعه نموده بود والبته تقدیر الهی نیز بر همین بود تا این کتاب سند وحجتی نزد امت اسلامی باقی ماند که عبد الرسول بدست خود آنرا ثبت تاریخ کرده است. چی خوش میگوید شاعر عربی:
وما من کــــاتب إلا سیفنی               ویبقی الدهر ما کتبت یداه
فلا تکتب بکفک غیر شیء                یسرک فی القیامه أن تراه

ترجمه: «هر نویسندهء در آخر کار فنا میشود اما آنچه بدستان خویش نوشته است مادام العمر باقی میماند. پس بدست خود غیر آنچه ننویس که دیدن آن ترا  در روز رستاخیر خشنود میسازد».
در جمله آنچه عبد الرسول به صفحات تاریخ سیاه خود افزوده است شکوهء او عنوانی جامعه ازهر است. در این شکوه عبد الرسول چامعهء ازهر را مورد عتاب قرار میدهد که نه تنها مسئولیت خودرا در قبال جهاد افغانستان ادا نکرده است بلکه “اناهیتا راتب زاده” یکی از زنان کمونست افغانستان را پذیرفته است که به مصر سفر رسمی کند وبه او نسخه یی از قرآن کریم را بطور هدیه تقدیم کرده است. در سطور ذیل ترجمهء شکوهء عبد الرسول را همراه با جواب جامعهء ازهر خدمت خوانندگان محترم تقدیم می نماییم.
شکوهء عبد الرسول از جامعهء ازهر:
ای ازهر در تو خواندم مگر!
علم را جایگاهی است که صاحب هر عقل سلیم آنرا میداند، وعالم را مقامی است که هر که اندکی معرفت به دین داشته باشد آنرا درک میکند، واین منزلت آنگاه برای عالم ثابت میگردد که خودرا با لباس عمل به علم خود مزین میسازد واثرات علم ومعرفت در جوانب مختلف زندگی اش منعکس میگردد، اما اگر بر علم خود عمل نکند، وقیمت ومکانت علم را در امور زندگی خود مراعات نکند، پس او از دیگران تمییز نمیگردد، بلکه در مرتبهء پایانتر از آنان قرار میگیرد، واز آثار علم در عالم آنست که او از الله تعالی خوف میکند وبر عملی اقدام نمیکند که خداوند متعال آنرا دوست ندارد وبه آن خشنود نمیشود. خداوند متعال می فرماید: «إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» … پس هر آنکه از خداوند متعال در مواقف وتصرفات خود با وجود علم در او نترسد او عالم نیست، ومرتبه امثال اینگونه پایان تر از مرتبهء کسانی است که اصلا علم نیاموختند، زیرا:
اول: از علمی که خداوند متعال بر آنان منت گذاشته است استفاده نکردند.
دوم: آنان در مقابل آن علمی که انسان را بلندمرتبه میسازد وصاحب خودرا به مرتبهء خوف خداوند متعال بلند میسازد جنایت کردند ومخالفت آنچه را کردند که مردم از ایشان توقع داشتند.
پس ای ازهر! ای مدرسهء قدیم علم، وای مرجع علما وطلاب علم، ای دانشگاه مسلمانان که مسلمانان به انتساب بتو  افتخار میکردند…
ای ازهر! ما برای تو عزت وجایگاهی میخواستیم که به سبب آن از همهء موسسات علمی دیگر بالاتر باشی.
ای ازهر! ما از تو توقع داشتیم که هدایت کننده وآمر دیگران باشی نه آنکه اطاعت اوامر کسانی را کنی که اهل آن نیستند…. ابن حجر العسقلانی را بیاد بیاور که منبر مسجد جامع تو را مزین میساخت، وازهریانی را بیاد بیاور که در میدان های علم، معرفت، دعوت وجهاد همچو ستارگان می درخشیدند.
ای ازهر! آیا مسئولیت خودرا فراموش کرده یی..؟؟
ای ازهر! چگونه به زمین افتاده یی..؟ چی بلایی بر تو آمده است…؟
ای ازهر! ما از تو امید داشتیم که تو پیشوا ورهبر دیگران در دعوت وجهاد ودر پشتیبانی وحمایت قضایای دعوت وجهاد باشی …
ای ازهر! ما خوش نداشتیم که تو مطابق به خواهشات مردم فتوا دهی، وراضی نبودیم که تو جایگاه علم وعلما را با مواقف خود که باعث شد از آن به خداوند تعالی پناه ببریم پامال کنی.
ای ازهر! امید داشتیم که تو ما را سربلند سازی، وامید داشتیم که تو از وجود، جلال وشکوه خود پاسداری کنی، مگر تو ما را با آنچه که تورا وکسانی را که به تو انتساب میکنند به پرتگاه فرو میبرد بر حیرت انداختی، دوست داشتیم که تو بر قله ها زندگی کنی مگر تو برای خود پسندیدی که به دامنه های عمیق فرو روی.
ای ازهر! چقدر بخاطر تو درد دیدیم وبرایت گریه کردیم، آنگاه که دیدیم دشمن خداوند واسلام که تشنگی خودرا با نوشیدن خون مسلمانان فرو می نشاند به مصر سفر رسمی میکند وتو بر آن سکوت میکنی، وآنگاه که مردی از مردانت را دیدیم بر این زن فاجره وفاسقه که بسیاری از جوانان افغان را فریب داده ودر دام کمونزم انداخت وآنکه مادر کمونزم در افغانستان پنداشته میشود …. قرآن کریم را بطور هدیه تقدیم میکند.
ای مردان ازهر در دین تان وجهاد ما از خداوند بترسید.
چنان با دشمنی از دشمنان خداوند متعال تبادل ابتسامه ها کردید..؟؟!! با آن عریان!! آنکه در مقابل شما می نشیند واز انگشتانش خون برادران تان می چکد، آیا از خداوند نمی ترسید؟!
آیا از خداوند واحد قهار نمی ترسید..؟.. اگر ازهر در مقابل جهاد ما در افغانستان ادای مسئولیت نمی کند، حد اقل برای ما ضرر نرساند …
چنان دنیا شما را به ناچیزها فرو برد، وچسان بر شما غبار ذلت وحقارت را نشستاند، من میخواستم که از شما در مقابل سکوت تان از این جهاد شکایت کنم، واز هنگامیکه مردم دربارهء سکوت تان از جهاد بزرگ ما اطلاع یافتند من حیا میکردم وخجالت می کشیدم که بگویم من از پسران ازهر استم، چگونه بسوی مردم نگاه کنم… وچسان برایشان بگویم که من از کسانی هستم که در آغوش تو تربیه شده اند.. پس چون مردم میدانند که من از تو فارغ شده ام مجبور شدم که برائت وبیزاری خودرا از آنچه که از موقف های ذلتبار میگیری بسوی خداوند متعال اعلان کنم، ولا حول ولا قوه إلا بالله.
جواب ازهر به عبد الرسول:
ای پسرم! پیامت را قبل از بیست وچهار سال خواندم اما از یکسو عاطفهء مادری واز سوی دیگر خجالت سکوت در مقابل جهاد وقربانی افغانان برایم اجازه نداد برایت جواب بنویسم اما باقی ماندن جواب تو هر لحظه بر شانه های ضعیفم سنگینی میکرد ومی ترسیدم روزی این بار سنگین را تحمل نکرده وبه پا نیافتم حال آنکه حق تو را در دادن جواب ادا نکرده باشم.
پسرم عبد الرسول! از همان لحظهء که پیامت بدستم رسید شب روز اعمال وکردار تو را مراقبت میکنم وبه جهادی که در مقابل قشون سرخ وکمونزم داخلی کردی همیشه می بالیدم واحساس افتخار میکردم.
ای پسرم! تو میدانی که اگر خداوند پسری را عزت بخشد مادر از آن چسان لطف اندوز میشود وغرور عزت ومقام پسر اورا به آسمان ها بالا می برد، من هم هرگاه می دیدم که تو را خداوند به سبب جهادت عزت بخشیده است در لباسم نمی گنجیدم وهمیشه سر غرورم بالای همهء موسسات علمی ودانشگاههای جهان اسلام بالا بود وهمیشه سرود تورا می سراییدم.
اما دیری نگذشته بود که به یکبارگی از آن بلندی ها، آسمانها، غرور وافتخار بر زمین افتادم، جسم ضعیفم تاب این شکست را نداشت وپارچه وپارچه شده وبه زمین فرو رفتم، وذلت ورسوایی دامنگیر حالم شد، طعنهء طعنه گران، واشاره وکنایهء همزه ولمزه نصیب حالم شد، دیگر جرأت نداشتم بسوی موسسات ودانشگاههای اسلامی دیگر با سربلندی وسرفرازی ببینم.
پسرم! آنان مرا طعنه زدند وگفتند که پسرت منافق است، پسرت نقاب خودرا از چهرهء خود بدر کرده است، زیر هر تار ریش پسرت هزاران شیطان نهفته است، پسرت عبد الله بن أبی را شرمنده تاریخ کرده ولقب سرداری نفاق را از او ربوده است، پسرت دو روی وهزاران موقف دارد، پسرت هرگاه عرب های سرمایه دار وثروتمند را ببیند لباده بدل میکند وکلاه خسی به سر میکند وبر بوریا تکیه میزند وبجز دال وسبزی چیز دیگر نمیخورد که یاد صحابه را زنده کند اما به مجرد آنکه عرب ها از نزدش رخصت شوند به شیر خونخوار مبدل میگردد، لباس های قیمتی را به تن میکند، بالای قالین های مور می نشیند، کباب ومرغ های بریان از بهترین رستورانت های پشاور خدمتش تقدیم میگردد، در بهترین موتر مودل روز سفر میکند، وپول های بدست آورده بنام جهاد، مجاهد، یتیم وبیوه را حیف ومیل خود وخانواده خود میکند.
اما پسرم! باور کن که هیچ مادری حاضر نمیشود به این آسانی عیب های پسر خودرا بپذیرد ومن هم چنان بودم، هر که را عیب های تورا به شمارش میگرفت ناسزا میگفتم، دست به گریبانش می انداختم، وگاهی سخن به خون وخرابه می کشید زیرا من مطمئن بودم که ممکن نیست چنین شخصی در آغوش من بزرگ شده باشد، آن مجاهدی که مادر علمی خودرا بخاطر اشتباه کوچکی چنان سرزنش میکند چطور میتواند مرتکب این جرایم، فجایع وفضایع شود؟ نه ممکن نیست، هرگز من باور نمی کنم.
پسرم! سالها گذشت وتو در لباس فاتح وقهرمان وارد کابل شدی ومن به تو می بالیدم، در مقابل شیعه ها اعلان جهاد کردی وخانه های شانرا ویران کردی، زنان شان را بیوه واطفال شانرا یتیم کردی، خانه وکاشانهء شان را به خاک وخون مبدل ساختی، سامان واوزار خانه های شان را به پغمان انتقال دادی، جنایات تو در مقابل شیعه ها وهزاره ها سبب شد که آنها هم به چنین جنایات در مقابل سنی ها دست زنند، صدها هزار سنی بیگناه اعم از زن، مرد، پیر مرد، پیرزن وکودکان را قتل عام کنند، سینه های زن ها را ببرند، برسر مردها میخ بکوبند ومرده ها را برقصانند ومال مردم را به یغما برند وخانه هایشانرا به خرابه مبدل کنند، من به تو بالیدم وگفتم پسرم مجاهد است ودر مقابل کسانیکه به صحابهء رسول خداوند ناسزا میگویند جهاد میکند وقربانی میدهد وبه طعنه ها وعیب جویی های دیگران ارجی نگذاشتم بلکه از جنایات خورد وریزهء دیگری که در این جریان کردی وبا کمونستانی که مرا تنها به سبب یکی از آنان توهین وعتاب کردی اتحاد ودوستی کردی چشم پوشی کردم زیرا من مادرم، ومادر همیشه از تقصیر وکوتاهی های پسر درگذری کرده وچشم پوشی میکند.
روزها گذشت وسالها گذشت وتو همه روزه در جنایات ومنکرات آغشته تر شدی اما من کاسهء صبرم را نگذاشتم لبریز شود ودامن امید را نگذاشتم از دستم رها شود تا بالاخره طالبان ظهور کردند وخرسند شدم که تو شاید با آنان بپیوندی واز جنایاتت دست برداری؛ اما نه، همه امیدهایم به یأس مبدل گردید وتو یکبار دیگر با اوباشانت بسوی شمال کشور تافتی وگاهی به کولاب وگاهی هم به ازبکستان پناه بردی وبالاخره در آغوش همان کمونستانی قرار گرفتی که مرا به سبب استقبال یک تن از آنان که آنهم زن بود توهین، عتاب وسرزنش کرده بودی واز من اظهار بیزاری کردی وبا همان کسانی در یک کاسه خوردی وبر یک سفره نشستی که آنان را مشرک تلقی کرده وهزاران تن را در جنگ با آنان با خاک وخون یکسان کردی.
بلی با عاطفهء مادری این را هم تحمل کردم، اما آنچه کاسهء صبرم را لبریز کرد، عاطفهء مادری را از من ربود، آواز خفته ام را بلند کرد وقامت خمم را رسا ساخت تا بگوشت برسم وآنچه از تو در دل نهان دارم به یکبارگی فریاد بزنم وآنرا به گوش جهانیان برسانم آن بود که بعد از حملات نیروهای اشغالگر صلیبی تو یکبار دیگر همان لبادهء نفاقت را بر تن کردی ودر مقابل پول ودالر اندکی از ایمان را که در تو باقی مانده بود به فروش رسانیدی وپیش قراول صلیبیان شدی، در صف آنان قرار گرفته وتشنه لب خون مسلمانان را آشامیدی، به عفت وعزت وناموس آنان تجاوز کردی وبالاخره زنان واطفال کسانی را که تو مرهون نعمت های شان بودی ودر جریان سالهای جهاد با پولهای شان همراه با اعضای خانواده ات عیاشی ومستی کرده وآنرا در داخل وخارج از کشور حیف ومیل کردی در بازار سیاه بی شرمانه به فروش رسانیدی ودر مقابل عفت وعزت خواهران مسلمانت پول ناچیزی را بدست آوردی.
آه، چقدر اذیت دهنده است، آه چقدر کشنده است، آه چقدر تکلیف دهنده است که مادری مشاهده کند  پسرش، آن پسرش که بخاطر تقدیم هدیه نسخهء از قرآن کریم به زن کمونستی که امید هدایت او میرفت آنقدر عکس العمل شدید نشان دهد اکنون در گرداب بدبویی فرو رفته است که نه دین را می شناسد، نه عزت را، نه ناموس را ونه وطن را. همه را در مقابل یک مشت پول به صلیبیان به فروش میرساند، نه تنها به فروش میرساند بلکه شانه به شانه با آنها، بلکه مقدمتر از آنها با مسلمانان میرزمد، خون آنان را می آشامد، به عزت وعفت وناموس آنان تجاوز میکند ودرد دهنده تر اینکه اینهمه ذلت ورسوایی، زیر پرچم صلیب، زیر سایهء طیاره های صلیبیان امریکایی واروپایی را جهاد میداند وخودرا “برادر مجاهد!!” تلقی میکند وبخاطر پنهان کردن این ذلت ورسوایی آیه های قرآنی واحادیث نبوی را تحریف وتاویل میکند تا روی سیاه ماکر وفریبندهء خودرا در لابلای این تحریف وتاویل برای مدتی چند از ذلت ورسوایی بیشتر پنهان کرده باشد.
عبد الرسول! بعد از این ذلت ورسوایی که بعد از آن عزت وشرف نصیب حالت شد من دیگر نمیخواهم ترا پسر بگویم، نمیخواهم ترا پسرم ندا دهم، نمیخواهم به مادری تو ببالم، نمیخواهم کسی مرا به یاد دهد که خبیثی همچو تو نیز در آغوشم تربیت یافته است.
تو دیگر از من نیستی، تو با قرار گرفتن در صف صلیب امریکایی، آنان را که تو خودت نیروی کفری میگفتی ودوستی با آنان را کفر تلقی میکردی از صف پسرانم خارج شدی، تو با داخل شدن در حکومت مشتمل بر صلیبیان امریکایی، کمونستان، برادران شیعه ات ونژاد پرستان دیگر افتخار پسری من را از دست دادی، تو با نشستن در پهلوی محقق وبرادر خواندن او، آنکه به سبب تو سینهء خواهرانت را بریده وبر آنان رقص مرده کرده بود وبر سر برادرانت میخ کوبیده بود، دیگر اهل آن نیستی که در آغوشم پناهگاهی داشته باشی.
تو با نشستن در پارلمان قلابی امریکایی در پهلوی سید محمد گلاب زوی و نورالحق علومی، با اشتراک در حکومتی که مرکب از غربی ها، کمونست ها، شیعه ها وحتی ملحدین میباشد، با دعوت کردن ظاهر شاه به خانه ات ومصرف کردن هزاران دالر از مال یتیم، بیوه ومجاهد در مهمانی او، شخصی که تو آنرا کافر میگفتی ورضایت بر نظامی را که وی در آن باشد کفر میدانستی، با نشست وبرخاست با باداران امریکایی ات واجازه گیری هفتگی از سفیر امریکا در کابل، دیگر حق دعوای مجاهد بودن وحتی مسلمان بودن را نداری، زیرا به فتوای خودت نشستن در پارلمان ویا اشتراک در حکومتی که یکتن کمونست در آن باشد، دوستی با ظاهر شاه، دوستی با امریکائیان وغیره رضایت به کفر است ورضایت به کفر خود کفر است، {مراجعه شود به صفحه ۵۸ و۵۹ کتاب (أخی المسلم نوشتهء عبد الرسول سیاف)}. تو با نشستن با زنان عریان وبدون مراعات حجاب شرعی در پارلمان امریکایی حق اعتراض نداری، بلکه تو بعد از آنکه نقاب جهاد را از چهره ات بدور انداختی وبه اصل خود برگشتی وراه نفاق را در پیش گرفتی، از آن عزت وجاهی که خداوند متعال به سبب ایستاده شدن در صف جهاد برایت عطاء فرموده بود محروم شدی وبه سبب آن است که امروز یک زن بنام ملالی جویا در مقابلت ایستاده شده وآنچنان تو را ذلیل وحقیر میسازد که تاریخ همانند آنرا شاهد نبوده است.
عبد الرسول! من یک فاحشه را اجازه سفر به مصر دادم اما تو نه تنها فاحشه های بیشتر از ۵۰ کشور را اجازهء عام وتام فحشاء دادی وکشورت را برایشان به فروش رسانیدی بلکه پای هزاران دختر افغانت را نیز به این فاحشه خانه ها کشانیدی.
عبد الرسول! مردان من با یک فاحشه تبادلهء ابتسامه کرده بودند اما مردان تو شب وروز فاحشه ها را به آغوش گرفتند ودر نشر وپخش فحشا در سراسر کشور سهم فعال وبارز داشته اند.
عبد الرسول! من نسخهء مصحف را بدست یک فاحشه دادم تا باشد هدایت شود، اما تو گذاشتی که نسخه های قرآن کریم زیر پای فاحشه ها وجنایات کارانی گردد که به دعوت تو ودوستانت به این کشور آمده اند، من قرآن را بدست فاحشه دادم اما تو اجازه دادی که دوستانت بر آن بول کنند، آنرا به کثافت دانی بیاندازند، به آن نشانه بازی کنند، وبه آن مسلمانان را در زندان هایی که به کمک ومساعدت تو ودوستانت برای مسلمانان ساخته شده است مورد آزار واذیت قرار دهند.
عبد الرسول! آنگاه در مقابل این عمل مادرت را سرزنش کردی واز او اعلان بیزاری کردی اما در مقابل بادارانت که بارها به قرآن، به پیامبر وبه دین اسلام اهانت کردند هیچ سخنی نگفتی وهمیشه سکوت اختیار کردی که مبادا مورد قهر وخشم آنان قرار گیری.
عبد الرسول! آیا میدانی که من چقدر بر این حالت زارت گریسته ام، آیا میدانی که من چسان بر حالت خودم ندامت کرده ام واز خداوند خواسته ام که کاش آن لحظهء را نمی آورد که تو را در آغوشم جا داده بودم واز نعمت علم بهره مند ساخته بودم.
عبد الرسول! من خجالت می کشم که امثال تو منافقین، روسیاه، ذلیل وحقیر در آغوشم روزی را سپری کرده اند. من می شرمم که کسی اعمال ننگین وضد اسلامی وضد افغانی وضد انسانی تو را به من منسوب میکند، من بر زمین فرو میروم آنگاه که میشنوم در افغانستان امثال تو، ربانی، مجددی وشهرانی کسانی هستند که پایه های حکومت مزدور وغلام امریکایی را به شانه های خود گرفته ودر استحکام آن در مقابل یک مشت پول شب وروز در خدمت صلیب قرار گرفته وقربانی میدهند وخودرا به من منسوب میکنند.
عبد الرسول! من از اعمالت، از کردارت، از اخلاقت واز علمت اعلان بیزاری وبرائت میکنم واز تو به خداوند متعال پناه می برم.
عبد الرسول! من از انتساب تو به من نیز اظهار برائت میکنم، من حقوق مادری خودرا برایت نمی بخشم، تو مرا رسوا وذلیل کردی، تو مرا شرمنده وحقیر کردی، تو باعث طعن ولعن در من شدی، من تو را دیگر پسر نمیدانم، بلکه ترا عاق کرده ام، تو دیگر مرا مادر نشماری و با نسبت دادن خود بسوی من دیگر مرا اذیت مده، بر رسوایی وشرمندگی من افزون مکن ودیگر قامت مرا بر زمین فرو مبر. در آخر من گلو پاره میکنم، فریاد می زنم، آوازم را به آسمان های بلند می رسانم ومیگویم:
ای بار الها! من از آنچه عبد الرسول مرتکب آن شده است بیزاری می کنم واز ذلتی را که به مسلمانان وبه منتسبین به من باعث شده است معذرت میخواهم.
ای بار الها! من از آن خونهایی که عبد الرسول به ناحق ریختانده است برائت اعلان میکنم.
ای بار الها! من از آن عفت ها وعزت هایی که عبد الرسول واوباشان او به نام اسلام ریختانده وپامال کرده اند اظهار بی اطلاعی میکنم.
ای بار الها! من از ویرانی خانه ها، دزدی دارایی ها، تاراج ثروت ها، بیوه ساختن زن ها، یتیم ساختن پسران ودختران که عبد الرسول وافراد او کرده اند بار بار به تو پناه می برم.
ای بار الها! من از آن پولی که عبد الرسول واوباشان او در برابر فروش دین، وطن، عزت، عفت وناموس امت اسلامی بدست آورده اند بی خبرم واز آن بسوی تو فرار میکنم.
ای بار الها! من از عبد الرسول واوباشان او وشر عبد الرسول وشر اوباشان او به تو پناه می برم واز تو راه نجات می طلبم.
ای بار الها! من از امت مسلمه پوزش میخواهم که در تعلیم وتربیت من چنین نقصی بوجود آمده است که اکنون نه تنها مردم افغانستان بلکه همه امت مسلمه از شر آن در امان نیستند ومورد آزار واذیت او قرار میگیرند.
ای بار الها! مرا ببخشا، مرا بیامرز، از اشتباهاتم درگذر واز اذیت انتساب عبد الرسول به من، نجاتم بده. (آمین یا رب العالمین)

ازهر

لیکوال: شهید استاذ احمد ظاهر (په عربي کي)

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
Back to top button
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x