نظــر

پیامدهای پیمان امنیتی با امریکا ( وحید مژده )

karzai and obama

کار روی توافقنامۀ امنیتی میان افغانستان و ایالات متحدۀ امریکا ادامه دارد. این کار در شرایطی صورت می گیرد که ظاهرا روابط میان رییس جمهور کرزی و امریکا بیش از هر زمان دیگر سرد است. کرزی امریکایی ها را به دورویی در امر مبارزه با تروریسم متهم کرده است.

 

حکومت افغانستان بعد از امضای توافقنامۀ استراتژیک با امریکا، بیهوده انتظار داشت تا نیروهای امریکا در قبال حملات پاکستان علیه مناطق مرزی افغانستان دست به واکنش علیه پاکستان بزند. سابقۀ عملکرد امریکا در مورد کشور هایی که میزبان پایگاه های امریکا در خاک شان بود اند، نشان روشن از ساده اندیشی مقامات افغان است. امریکا در جریان جنگ های هند و پاکستان دست به اقدامی به نفع پاکستان نزد و سربازان امریکایی در پایگاه شان در خاک پاکستان در این جنگ بیطرف باقی ماندند. از آن مهمتر امریکا حتی در مورد اعضای ناتو نیز کاری در جهت حل منازعه انجام نداده است. ترکیه در زمانی که برای غرب نقشی بسیار حیاتی بعهده داشت نتوانست در منازعه با یونان بر سر جزیرۀ قبرص، از حمایت امریکا بهره ببرد.

بخش مهم این قرارداد همانا دوام حضور نیروهای خارجی در افغانستان بعد از سال 2014 خواهد بود. شرایط این حضور چه در پایگاه های مستقل و چه در مراکزی که بنام قرارگاههای مشترک با سربازان افغان خوانده می شود به خواست امریکا خواهد بود وشرایط آنرا امریکا معین خواهد ساخت از جمله مسئلۀ امنیت قضایی سربازان امریکایی در صورت ارتکاب جرم.

پیمانهای امنیتی یا نظامی بخاطر اهداف عملی که در آن مضمر است از هم فرق می شوند. در سال 1948 اتحاد شوروی پیمانی را با بلغاریا عقد نمود که به موجب آن «هرگاه یکی از دوطرف قرارداد به فعالیت های نظامی کشانده شود، جانب دیگر بلافاصله امکانات نظامی و سایر ظرفیت های مورد نیاز را به دسترس طرف مقابل قرار می دهد». طبیعی است که در آن زمان بلغاریا مورد تهدید خاصی قرار نداشت اما اتحاد شوروی بخاطر حفظ منافع خود در اروپای شرقی، با این کشور چنین معاهده ای را امضا کرده بود تا در صورت نیاز، از سرکشی کسانی چون مارشال تیتو در یوگوسلاویا، کشور همسایۀ بلغاریا جلوگیری نموده باشد.

امریکا هم با کشور های دیگر بر بنیاد همینگونه اهداف قرارداد امنیتی امضا می کند اما بعضی از کشورها محدودیت های بیشتری را بر فعالیت های امریکایی ها در داخل خاک خویش برقرار می کنند که ترکیه یکی از این گونه کشورهاست.

ترکیه قرارداد استقرار پایگاه را زمانی با امریکا امضا کرد که نیروهای ملی گرا در ترکیه قدرتمند بودند. به همین دلیل آنها شرایط خود را بر امریکا طوری قبولاندند که منافع ملی شان تاحدی که ممکن بود محفوظ باقی بماند از جمله هیچ سرباز امریکایی حق ندارد با یونیفورم از پایگاه خود خارج شود، هیچ موتر نظامی امریکایی ها حق گشت و گذار بر جاده ها را ندارد، نیروهای امریکایی در عملیات خویش دست باز ندارند بلکه باید ترکها را در جریان بگذارند و در مورد عملیات نظامی در کشور های دیگر، باید اجازۀ پارلمان ترکیه را داشته باشند. به همین دلیل بود که ترکیه اجازۀ استفاده از پایگاه انجرلیگ را در جریان حمله به عراق به امریکا نداد.

نوع دیگری از این گونه پیمان ها پیمان نظامی (آنزوس) میان امریکا، آسترالیا و نیوزیلند است. در این پیمان مشخص نشده که در صورت بروز خطر جنگ، طرفین باید حتما به کمک همدیگر بشتابند یا خاک خود را در اختیار همدیگر قرار دهند بلکه در آن تصریح شده که در صورت بروز خطر، طرفین مطابق به حکم قانون اساسی خودشان عمل می کنند.

اما باید به این نکتۀ مهم توجه داشت که این پیمان ها در دوران جنگ سرد بمیان آمدند که دنیای دوقطبی، بستن چنین پیمان ها را تاحدی موجه جلوه می داد درحالیکه ما اکنون بیش از دودهه از دوران جنگ سرد فاصله گرفته ایم. در طول این مدت، روابط بین المللی دچار تغییرات مهمی شده است.

دکتورین مداخله در کشور ها بر بنیاد مقاصد بشردوستانه که حق حاکمیت ملی کشورها را زیر پا می سازد، از پدیده های بعد از جنگ سرد است. ناتو در سال 1999 به کوسوو حمله برد و این مسئله موجب نگرانی های در ماسکو و پکن گردید. دکتورین جدید نقش سازمان ملل متحد را بشدت تضعیف کرد و این اقدامات بعدا از جانب امریکا 2003 در عراق و از جانب ناتو در سال 2011 در لیبیا هم ادامه یافت.

اما گذشت زمان این حقیقت را روشن ساخت که نیروی نظامی هرقدر قدرتمند و کوبنده باشد، در بعضی موارد گره گشای مشکل نخواهد بود. مداخلۀ امریکا در عراق و افغانستان به نتایج مورد خواست امریکا نیانجامید و ثابت شد که این نیرو شکست ناپذیر نیست. با توجه به چنین حقیقت می توان گفت که در شرایط بعد از جنگ سرد، تنوع اشکال قدرت موجب پیچیده گی های فراوان در تعریف این مقوله شده است بحدی که تعریف کلاسیک از قدرت نظامی می تواند گمراه کننده باشد.

امروز شرکت های فراملیتی در کشور های معروف به جهان سوم، با سرمایه های خویش می توانند کارهایی را انجام دهند که نیروهای نظامی از آن عاجز اند. در جهان معاصر، ایجاد تعادل میان منافع متضاد قدرت های مختلف در داخل مرز های یک کشور جهان سومی با ضعف ظرفیت در عرصۀ عناصر نخبه در عرصۀ سیاسی و از هم گسیختگی های اجتماعی می تواند موجب بحران هایی گردد که مهار آن از توان ناتو هم خارج باشد. این همان حقیقتی است که ما در افغانستان عملا شاهد آن هستیم.

یازده سال قبل که نیروهای امریکایی به افغانستان گام نهادند، انتظار این بود که آنها صلح و امنیت را در افغانستان برقرار سازند اما تجربه قبل از آنها یعنی ارتش سرخ نیز این حقیقت را آشکار ساخته بود که با نیروی بیگانه نمی توان صلح و ثبات سیاسی را در افغانستان برقرار ساخت و جلو مداخلات همسایه ها را گرفت. وقتی این نیروها علاقه ای به جلوگیری از حملات مستقیم پاکستان به خاک افغانستان ندارند، امید اینکه از طریق پایگاه های شان با مداخلات غیرمستقیم مقابله کنند، انتظاری بیجا و بی مورد است.

هدفی که امریکا را به این منطقه از جهان کشانیده، کنترول منابع انرژی و پایپ لاین هایی است که قرار است از طریق افغانستان منابع انرژی را منتقل سازند و نیز اهداف پیچیدۀ دیگری چون مهار چین و تهدید ایران.

بنابراین وقتی رییس جمهور کرزی امریکایی ها را به دورویی در جنگ علیه تروریسم متهم می سازد، ظاهرا به این نکته توجه ندارد که امریکا برنامۀ این مبارزه را بر بنیاد منافع خود عیار ساخته است. پاکستان کشوری است که برای امریکا در این نقطۀ حساس از جهان ارزش حیاتی دارد. اکنون زمان آن فرارسیده که ما این حقیقت را بپذیریم که پاکستان در بازی امریکا در این منطقه از جهان یک شریک بازی است اما افغانستان فقط میدانی است که این بازی در آن جریان دارد.

امضای قرارداد امنیتی به امریکا این فرصت را می دهد که مبارزه علیه شورشگری را به حکومت افغانستان واگذار نماید و جنگ داخلی را بعد از سال 2014 تا آیندۀ نامعلوم ادامه دهد.

اینکه امریکا در طول یازده سال گذشته نخواست تا نیروهای افغان تقویت گردد بخاطر این بود که قدرت نظامی می توانست تا حدی به افغانستان قدرت مقاومت در برابر بازیگران را بدهد.

اگر رییس جمهور می خواهد واقعا کاری برای ملت انجام دهد و افغانستان را از میدان بازی به شریک در بازی مبدل سازد باید به پروسۀ صلح با مخالفین مسلح با دید جدی تری نگاه کند. او نباید تاکید روی این نکته داشته باشد که مذاکرات صلح باید به رهبری حکومت افغانستان صورت گیرد بلکه ازامریکایی ها بخواهد تا دفتر قطر را بعنوان آدرسی برای طالبان هرچه زودتر بگشایند. امریکایی ها به این بهانه که گشایش دفتر قطر موجب خشم حکومت های افغانستان و پاکستان می شود، پروسۀ صلح را به گروگان گرفته اند.

وقتی این دفتر بصورت رسمی گشایش یابد، طالبان مجبور خواهند شد تا مواضع رسمی خود را در مورد جنگ و صلح با همه جهت ها در افغانستان و خارج از افغانستان شریک سازند. این قدم اول بسوی گفتگو های صلح خواهد بود. اگر این کار صورت نگیرد و رییس جمهور کرزی قرارداد امنیتی با امریکا را امضا نماید، نتیجه این خواهد شد که امریکا به افغانستان برای ادامۀ جنگ داخلی کمک خواهد کرد. جنگی که سالهای طولانی ادامه خواهد یافت و در آن فقط افغانها کشته خواهند شد و امریکایی ها در پایگاه های شان تماشاگر این حالت خواهند بود. آیا هدف از امضای این قرارداد چیزی غیر از اینست؟

تام انگلهاردت نویسندۀ امریکایی چندسال قبل در مقاله ای تحت عنوان (افغانستان: موادمخدر، پایگاه های نظامی و زندانها) ضمن اشاره به سخن لوی درستیز  آن وقت امریکا در مورد قرارداد استراتژیک با افغانستان نوشته بود:

لوی درستیز امریکا لفظ ” همیاریهای استراتژیک” را برای رابطۀ نظامی میان امریکا وافغانستان ” از روی ادب” بکاربرده است . این اتحاد به “اتحاد شیر و موش ” می ماند .

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
Back to top button
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x