نظــر

سید محمد حقانی ای که من می شناختم / مژده

وحید مژده، تحلیلگر مسائل سیاسی
وحید مژده، تحلیلگر مسائل سیاسی

احمد وحید مژده-

آشنائی من با مرحوم مولوی سید محمد حقانی به دورانی برمی گردد که وی بعد از تکمیل دوران مدرسه از طرف رهبری طالبان، به حیث معین وزرات امور خارجهء امارت اسلامی تعیین گردید.

بیاد دارم که ملا محمد حسن آخند وزیر امور خارجه، او و چند تن دیگر را به حیث مامورین جدید وزرات به کارمندان معرفی کرد. سید محمد حقانی خیلی جوان بود و من با خود اندیشیدم که طالبان هم پذیرفته اند که برای حکومتی که با جهان خارج رابطه ای ضعیف دارد، به معاون با تجربه برای وزرات امور خارجه نیازی نیست.

فردا در دفتر کارش به دیدن وی رفتم و او را عقب همان میز کاری یافتم که روزگاری عبدالرحیم غفورزی معین وزرات امور خارجهء حکومت مجاهدین را دیده بودم.

هرچند این نخستین دیدار من با او بود اما رفتارش را با خود چنان یافتم که گوئی سالهاست همدیگر را می شناسیم. بالبخند از جای خود بلند شد و با گرمی با من مصافحه کرد و از اینکه در غیاب مرا می شناخت و مرا با نام مخاطب ساخت متعجب شدم.

حدود نیم ساعت در مورد مسایل مربوط به وزارت خارجه صحبت کردیم و باز هم برایم تعجب آور بود که جوانی که تازه از مدرسهء دینی آمده است، با روشنی در مورد ضرورت گسترش روابط با جهان خارج  سخن می گوید و این آغاز آشنائی ما بود.

هرچند من مدت زیادی با وی همکار نبودم و او بعد از مدتی بحیث رئیس “ادارهء امور” مقرر گردید و وزارت خارجه را ترک گفت اما گاهی همدیگر را می دیدیم.

بعد از یک سفر با هیئتی از طالبان به ازبیکستان، سید محمد حقانی به من زنگ زد و گفت که فردا بعد از نماز صبح نزدش بروم و گزارش سفر به ازبیکستان را به وی بدهم. حقانی در ارگ سکونت داشت.

فردا صبح بعد از نماز بسوی ارگ حرکت کردم. در کنار دروازهء ورودی ارگ، تعدادی از طالبان در هوای معتدل و خوشگوار یک صبح تابستانی در خواب بودند که حتی صدای موتر کهنهء من نیز که فقط از یک قدمی شان عبور می کرد، آنان را از خواب بیدار نساخت. در ارگ نه گاردی وجود داشت و نه محافظی.

ارگ به یک قلعهء متروک شبیه بود و کسی نبود که از من بپرسد که در اینجا چه کار دارم. موتر را در گوشه ای نگهداشتم و در جستجوی کسی شدم که لااقل مرا رهنمائی نماید که در کجا می توانم سید محمد حقانی را بیابم.

به نزدیک آشپزخانهء ارگ رسیده بودم که شخصی که یک چایجوش دودزده در یک دست و چند تا گیلاس در دست دیگر داشت از دری خارج شد. من از وی سراغ سید محمد حقانی را گرفتم. او اشاره به ساختمانی نمود و گفت که حقانی صاحب در طبقهء دوم آنجاست. درست بخاطر ندارم که گفت آنجا قصر نمر یک است یا نمبر دو.

از در قصر داخل شدم اما هیچ کسی نبود که از وی سراغ اطاق حقانی را بگیرم. با خودم گفتم که اگر کسی با اسلحه و یابمب وارد این قصر گردد، هیچ مانعی دربرابرش وجود ندارد.

در دهلیز طبقهء دوم گوشم را به هر دروازه می گذاشتم تا مگر صدائی بشنوم تا اینکه از عقب یک در، صدای ضعیف گفتگوی چند نفر را شنیدم. انگشت به در کوبیدم اما صدائی نشنیدم در را باز کردم و خود را در برابر یک دهلیز کوچک یافتم که چند جفت کفش جلوی دری  خودنمائی می کرد.

در را باز کردم و در نور ضعیف صبحگاهی چهار نفر را دیدم که نشسته بودند و سفره ای جلوی شان پهن بود. سلام دادم و صدای سید محمد حقانی را شنیدم: بخیر آمدی! دست هایت را بشور و بیا که غذا آماده است!

چشمم به نور ضعیف اطاق عادت کرد و دیدم که روی سفره دو ظرف برنج گذاشته شده است. پرسیدم: در این صبح شما چه می خورید؟! حقانی گفت: برنج است که از شب اضافه مانده!

بدقت نگاه کردم و دیدم که برنج شب مانده که با رب بادنجان رومی برنگ سرخ درآمده است همراه با چند قرص نان که آنهم بقایای غذای شب بوده جلوی شان قرار دارد.

من گفتم: در این شهر شیر و قیماق و تخم مرغ یافت می شود. صبح کسی برنج سرد شب مانده را نمی خورد!!

یکی از میهمانان که شاید منتظر چنین حرفی بود با لحنی حاکی از شوخی گفت: حقانی صاحب می گوید که در کابل برای صبح چیزی یافت نمی شود و ما را با غذای شب مانده سیر می کند!

حقانی خطاب به من با خنده گفت: خاموش باش و مهمانان را علیه من تحریک نکن. پول شیر وقیماق از کجا می شود؟!

جالب است که مهمانان هم افراد عالیرتبهء نظامی و ملکی طالبان بودند.

**

چندروز بعد برای یک کار اداری به ادارهء امور رفتم. ازدحام مراجعین فوق العاده زیاد بود اما سید محمد حقانی مرا با خوشروئی پذیرفت. من در ضمن مطرح کردن کاری که بخاطرش نزد وی رفته بودم از وی پرسیدم: ادارهء امور هر روز صدها ملیون افغانی به مردم توزیع می کند اما شما به مهمانان تان صبح غذای سرد و شب مانده می دهید! عجیب نیست؟!

وی در جواب من با همان لبخند حاکی از مهربانی گفت:

“این پول مال من نیست بلکه متعلق به بیت المال است. من زمانیکه شروع به کار در امارت کردم، یکی از استادان (یا شاید گفت یکی از بزرگان) تشبیه جالبی از یک مامور دولت داشت. او گفت که موقعیت مامور دولت مانند یک شخص مضطر است. از نظر فقهی شخص مضطر کسی است که از شدت گرسنگی در حال مرگ باشد. در چنین حالت خوردن گوشت حرام و خود مرده برای چنین شخص حلال است اما فقط در حدی حلال است که او را از مرگ برهاند نه اینکه شکمش سیر شود. برای ما نیز استفاده از مال بیت المال در همین حد جواز دارد”.

این حرف وی در ذهن من با همان چهرهء مهربانش باقی ماند که هرگز فراموشم نخواهد شد.

ورته لیکنې

ګډون وکړئ
خبرتیا غوښتل د
guest
1 Comment
زړو
نویو ډیرو خوښو شویو
Inline Feedbacks
ټولې تبصرې کتل
هادی

تعجبی ندارد. شما که از مقامات ارشد وازرت خارجه طالبان بودین همه را تبرئه کنین. پاک تر و درست کار تر از این آدم کشان شقی و بیرحم در دنیا کسی پیدا نمی شود

Back to top button
1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x